چگونه در زندگی روزمره معنا پیدا کنیم؟
معنا در زندگی روزمره معمولاً از یک کشف بزرگ و ناگهانی به دست نمیآید، بلکه از جایی شکل میگیرد که چیزی را واقعاً دوست دارید و آن چیز ارزش دوست داشتن هم دارد. سوزان وولف، فیلسوف آمریکایی،…

پوچی (در فرانسوی l'absurde و در انگلیسی the absurd) در فلسفه آلبر کامو نام وضعیتی است که از رویارویی دو چیز پدید میآید: از یک سو نیاز انسان به معنا، روشنی و فهمیدن، و از سوی دیگر جهانی که به این نیاز پاسخی نمیدهد. کامو در کتاب «افسانه سیزیف» (۱۹۴۲) تأکید میکند که پوچی در خود انسان یا در خود جهان نیست و فقط از کنار هم قرار گرفتن آن دو زاده میشود. به همین دلیل پوچی با نیهیلیسم یکی نیست. نیهیلیسم حکم میکند که هیچ چیز معنا یا ارزشی ندارد، اما پوچی توصیف یک تنش است که هر دو طرف آن زنده میمانند و کامو از آن نتیجه میگیرد که باید بدون گریز و بدون تسلیم، با آگاهی زندگی کرد. تامس نیگل، فیلسوف آمریکایی، در مقاله «امر پوچ» (۱۹۷۱) ریشه پوچی را در درون خود انسان میبیند: در ناسازگاری میان جدیتی که با آن زندگی میکنیم و تواناییمان برای عقب ایستادن و دیدن همه این جدیت از بیرون.
در زبان روزمره، «پوچ» معمولاً به چیزی گفته میشود که توخالی، بیفایده یا بیمعنا است. در فلسفه، این واژه معنای فنیتری دارد. پوچی در این معنا صفت خود زندگی یا خود جهان نیست و به یک ناهماهنگی اشاره میکند: جایی که انتظار یا ادعای ما با واقعیتی که با آن روبهرو هستیم جور درنمیآید. نیگل برای روشن کردن این معنا از موقعیتهای معمولی شروع میکند. به گفته او، موقعیتی پوچ است که در آن فاصلهای آشکار میان ادعا یا آرزو و واقعیت وجود داشته باشد. مثالهای خود او از این دستاند: کسی برای تصویب طرحی سخنرانی مفصل میکند که پیشتر تصویب شده است، یا کسی پشت تلفن به پیغامگیر خودکار ابراز عشق میکند.
کامو و نیگل هر دو زندگی انسان را در کل دارای چنین ناهماهنگیای میدانند، اما کامو منشأ آن را در رابطه انسان و جهان میجوید و نیگل در رابطه انسان با خودش.
در فارسی، اصطلاحات این حوزه گاهی به هم آمیخته میشوند و همین آمیختگی سوءتفاهم ایجاد میکند. جدول زیر معادلهای رایج را جدا میکند:
| اصطلاح اصلی | معادلهای رایج فارسی | معنای فلسفی |
|---|---|---|
| the absurd / l'absurde | پوچی، امر پوچ، عبث بودن | ناهماهنگی میان نیاز انسان به معنا و پاسخ ندادن جهان (کامو) یا میان جدیت زندگی و نگاه از بیرون (نیگل) |
| nihilism | نیهیلیسم، نیستانگاری، هیچانگاری، گاهی پوچگرایی | این دیدگاه که ارزش، معنا یا حقیقت عینی وجود ندارد |
| absurdism | پوچیگرایی، فلسفه پوچی | موضعی که پوچی را واقعیت وضع انسان میداند و درباره چگونه زیستن با آن داوری میکند |
| existentialism | اگزیستانسیالیسم، فلسفه وجودی | جریانی فکری که بر وجود فردی، آزادی، انتخاب و مسئولیت تمرکز دارد |
بهکار رفتن «پوچگرایی» برای نیهیلیسم باعث میشود کامو را نیهیلیست بپندارند، برداشتی که با متن او سازگار نیست.
«افسانه سیزیف» با این ادعا آغاز میشود که تنها مسئله واقعاً جدی فلسفه خودکشی است، یعنی داوری درباره اینکه زندگی ارزش زیستن دارد یا نه. کامو پرسش معنای زندگی را به این شکل عملی مطرح میکند و بعد به سراغ منشأ احساس بیمعنایی میرود.
از نظر او، انسان موجودی است که میخواهد بفهمد. ذهن ما در جستوجوی وحدت، روشنی و دلیل است و میخواهد جهان را به زبانی انسانی، یعنی به زبان معنا و هدف، ترجمه کند. اما جهان در برابر این خواست ساکت است. جهان دشمن ما نیست، فقط پاسخی نمیدهد. کامو در جملهای مشهور، پوچی را زاده رویارویی میان ندای انسان و سکوت نامعقول جهان میداند. «نامعقول» یعنی جهان در قالب عقلانیتی که ما طلب میکنیم نمیگنجد، نه اینکه بینظم باشد.
کامو میان «احساس پوچی» و «مفهوم پوچی» فرق میگذارد. احساس پوچی ممکن است در هر لحظهای به سراغ هر کسی بیاید، و او برای آن چند سرچشمه نام میبرد:
کامو این احساس را نقطه شروع میداند، نه نتیجه نهایی.
مهمترین نکته در فهم کامو این است که پوچی رابطهای میان دو طرف است. او پوچی را به نوعی جدایی یا طلاق تشبیه میکند که در هیچیک از دو طرف مقایسه نیست و از رویارویی آنها زاده میشود. نتیجه منطقی این دیدگاه آن است که اگر یکی از دو طرف حذف شود، پوچی هم از میان میرود. اگر انسان دیگر معنا نخواهد، پوچی نیست. اگر جهان پاسخی قطعی بدهد، باز هم پوچی نیست. پوچی فقط تا وقتی هست که انسان آگاه، با همه نیازش به فهم، در برابر جهانی بایستد که آن نیاز را برآورده نمیکند.
هر پاسخی که یکی از دو طرف را حذف کند، از نظر کامو فرار از پوچی است، نه حل آن. او سه واکنش را بررسی میکند:
| پاسخ | چه میکند | داوری کامو |
|---|---|---|
| خودکشی جسمانی | با پایان دادن به زندگی، طرف انسانی رابطه را حذف میکند | رد میکند، چون پوچی را حل نمیکند و فقط آگاهی را که یکی از دو طرف پوچی است از میان میبرد |
| خودکشی فلسفی یا جهش | با پذیرفتن معنایی فراتر از عقل، مثلاً ایمان یا یک نظام متافیزیکی، طرف دیگر رابطه را پنهان میکند | رد میکند، چون به نظر او تسلیم کردن عقل در برابر چیزی است که عقل نمیتواند تأیید کند؛ او این الگو را نزد کییرکگور، یاسپرس و شستوف و به شکلی دیگر در پدیدارشناسی هوسرل نقد میکند |
| عصیان | هر دو طرف را نگه میدارد: انسان به خواست معنا ادامه میدهد و پاسخ ندادن جهان را هم انکار نمیکند | میپذیرد و آن را پاسخ درست انسان آگاه میداند |
نقد کامو بر «جهش» نقد یک استدلال فلسفی است، نه حکمی نهایی درباره ایمان دینی، و متفکران دینی با آن مخالفت کردهاند.
کامو از پذیرفتن پوچی سه پیامد را نتیجه میگیرد. اولی عصیان است: حفظ آگاهانه تنش، بدون امید به رستگاری و بدون تسلیم. دومی آزادی است. وقتی انسان دیگر زندگی را در خدمت هدفی از پیش تعیینشده نبیند، از قیدهای آن هدف رها میشود، هرچند کامو این آزادی را آزادی عمل در همین جهان میداند و نه آزادی متافیزیکی. سومی شور است: زیستن تمام و کمال در زمان حال و با شدت تجربه. کامو میگوید آنچه اهمیت دارد بهتر زیستن نیست و بیشتر زیستن است، جملهای که مفسران گاه دعوت به انباشتن تجربه و گاه زیستن با آگاهی کامل از هر لحظه فهمیدهاند.
عنوان کتاب از اسطوره یونانی سیزیف گرفته شده است. خدایان سیزیف را محکوم کردند که سنگی را تا بالای کوه بغلتاند و سنگ هر بار دوباره پایین بیفتد. برای کامو، سیزیف قهرمان پوچی است: کار او بیپایان و بیحاصل است، اما او از سرنوشتش آگاه است. کامو بهویژه به لحظهای توجه میکند که سیزیف از کوه پایین میآید تا دوباره سنگ را بالا ببرد. در این لحظه آگاهی او کامل است. کتاب با این جمله مشهور تمام میشود که باید سیزیف را خوشبخت تصور کرد.
نیهیلیسم نام خانوادهای از دیدگاههاست که در همه آنها چیزی انکار میشود. نیهیلیسم وجودی میگوید زندگی هیچ معنایی ندارد. نیهیلیسم اخلاقی میگوید هیچ ارزش یا وظیفه اخلاقی عینی وجود ندارد. نیهیلیسم معرفتی هم امکان شناخت یا حقیقت را زیر سؤال میبرد. نیچه نیهیلیسم را بحرانی تاریخی میدانست که با فرو ریختن ارزشهای سنتی پدید میآید.
پوچی کامو از چند جهت با نیهیلیسم فرق دارد. نخست، نیهیلیسم یک حکم است و پوچی یک رابطه. نیهیلیست درباره خود جهان یا خود زندگی داوری میکند و میگوید معنا وجود ندارد. کامو ادعا نمیکند که ثابت کرده معنایی در کار نیست. او میگوید ما به معنایی دسترسی نداریم و جهان پاسخی نمیدهد، و در همان حال خواست معنا در ما خاموش نمیشود. دوم، در نیهیلیسم یکی از دو طرف تنش، یعنی خواست معنا، کنار گذاشته میشود. در پوچی هر دو طرف حفظ میشوند و همین حفظ کردن محتوای عصیان است. سوم، نیهیلیسم اغلب به این نتیجه میرسد که چیزی اهمیت ندارد، در حالی که کامو از پوچی نتیجه میگیرد که زندگی ارزش زیستن دارد و خودکشی پاسخ درستی نیست.
| محور مقایسه | پوچی نزد کامو | نیهیلیسم |
|---|---|---|
| ماهیت ادعا | توصیف یک تنش میان انسان و جهان | حکم درباره نبودن معنا یا ارزش |
| وضع خواست معنا | زنده و مشروع میماند | توهم یا بیپایه شمرده میشود |
| نقطه شروع یا پایان | نقطه شروع تأمل درباره چگونه زیستن | معمولاً نتیجه نهایی |
| نتیجه عملی | عصیان، آزادی و شور؛ زندگی ارزش زیستن دارد | بسته به روایت، بیتفاوتی، انفعال یا آفرینش ارزشهای تازه |
| پیامد اخلاقی | کامو تصریح میکند که از پوچی نتیجه نمیشود که هر کاری مجاز است | در روایت اخلاقی، معیار عینی برای داوری باقی نمیماند |
کامو در کتاب «انسان عصیانگر» (۱۹۵۱) رابطه پوچی و نیهیلیسم را صریحتر بررسی کرد. او در آنجا نشان میدهد که اگر کسی از احساس بیمعنایی نتیجه بگیرد که هیچ چیز اهمیت ندارد، راه را برای توجیه کشتن هم باز کرده است. اما به نظر کامو، استدلال پوچی اگر تا آخر دنبال شود، با خودش در تضاد میافتد: همین که انسان زندگی را ارزشمند بداند و خودکشی را رد کند، زندگی دیگران را هم باید ارزشمند بداند. به این ترتیب، کامو پوچی را راهی برای عبور از نیهیلیسم میبیند، نه تأیید آن.
کامو را اغلب در کنار سارتر در شمار اگزیستانسیالیستها میآورند، اما او خود بارها این عنوان را رد کرد. شباهتها واقعیاند: هر دو از وضع انسان در جهانی بدون ضمانت بیرونی برای معنا شروع میکنند و بر آزادی و مسئولیت تأکید دارند. تفاوت در نتیجه است. سارتر با این اصل که وجود بر ماهیت مقدم است، انسان را سازنده معنا و ارزشهای خود میداند. کامو بیشتر بر حفظ آگاهانه تنش تأکید میکند و به کسانی که از پوچی به یک نظام معنادار میرسند بدگمان است.
کییرکگور، از پیشگامان اگزیستانسیالیسم، ایمان را پذیرفتن چیزی میدانست که از نظر عقل پوچ است. کامو همین جهش ایمان را نمونه اصلی خودکشی فلسفی میداند، پس واژه «پوچ» نزد این دو در دو جهت متفاوت به کار رفته است.
تامس نیگل مقاله «امر پوچ» (The Absurd) را در سال ۱۹۷۱ در مجله The Journal of Philosophy منتشر کرد و بعدها آن را در مجموعه «پرسشهای مرگبار» (Mortal Questions، ۱۹۷۹) آورد. نیگل در این مقاله استدلالهای رایج برای پوچ بودن زندگی را رد میکند و منشأ دیگری برای پوچی پیشنهاد میدهد.
نیگل پوچی را در برخورد دو دیدگاه در درون خود انسان میبیند. از یک سو، ما زندگی را جدی میگیریم: برای کار، خانواده، سلامت و آیندهمان دلیل میآوریم، نگران میشویم و انتخاب میکنیم. این جدیت اختیاری نیست. از سوی دیگر، انسان میتواند عقب بایستد و از بیرون به همه این دغدغهها نگاه کند، نگاهی که نیگل آن را با تعبیر لاتین sub specie aeternitatis، یعنی از منظر ابدیت، توصیف میکند. از این منظر، همه معیارها و دلیلهایی که زندگی را با آنها میسنجیم، دلبخواهی یا تردیدپذیر جلوه میکنند.
پوچی از اینجا زاده میشود که ما پس از این عقب ایستادن، به همان جدیت قبلی برمیگردیم و نمیتوانیم برنگردیم. نیگل این وضع را با شکگرایی فلسفی مقایسه میکند: فیلسوف در همه باورهایش شک میکند و باز با همان باورها زندگی میکند.
نیگل برای روشن کردن این نکته از موش مثال میزند. زندگی موش پوچ نیست، چون موش توانایی عقب ایستادن و دیدن خود از بیرون را ندارد. پوچی فقط برای موجودی ممکن است که هم زندگی را جدی بگیرد و هم بتواند این جدیت را زیر سؤال ببرد. همچنین به نظر نیگل، افزودن هدفی بزرگتر، مثلاً خدمت به یک آرمان یا جایگاهی در طرحی کیهانی، مسئله را حل نمیکند، چون میتوان از همان هدف بزرگتر هم عقب ایستاد و درباره آن همان پرسش را مطرح کرد.
نیگل راههای گریز را بررسی میکند. یکی این است که از توانایی عقب ایستادن دست بکشیم و مثل موجودی بیتأمل زندگی کنیم، که به نظر او نه ممکن است و نه مطلوب. دیگری خودکشی است که او آن را پاسخی مناسب نمیداند. پیشنهاد نیگل این است که اگر از منظر ابدیت دلیلی برای اهمیت داشتن چیزی وجود ندارد، این هم اهمیتی ندارد، و بنابراین میتوان با زندگی پوچ خود با طنز روبهرو شد، نه با قهرمانی یا یأس. او پوچی را یکی از انسانیترین ویژگیهای ما میداند، چون حاصل پیشرفتهترین تواناییهای ذهن ماست.
نیگل بهطور مستقیم با کامو مخالفت میکند. اگر پوچی از ناسازگاری ما با جهان بود، آنطور که کامو میگوید، میشد تصور کرد که جهانی دیگر با پاسخ دادن به خواست ما پوچی را از میان بردارد. اما به نظر نیگل، در هر جهانی که تصور کنیم، توانایی ما برای عقب ایستادن باقی است و پوچی هم باقی میماند. پس مسئله در درون ماست، نه میان ما و جهان. نیگل همچنین پاسخ کامو، یعنی عصیان و تحقیر سرنوشت، را رمانتیک و تا حدی آمیخته با دلسوزی برای خود میداند و معتقد است پوچی موضوعی برای چنین پریشانی بزرگی نیست.
| محور | کامو («افسانه سیزیف»، ۱۹۴۲) | نیگل («امر پوچ»، ۱۹۷۱) |
|---|---|---|
| محل پوچی | رابطه میان انسان و جهان | درون انسان، میان دو دیدگاه او به زندگی خودش |
| دو طرف تنش | خواست معنا و سکوت جهان | جدیت زندگی و توانایی عقب ایستادن و تردید |
| آیا جهانی دیگر پوچی را برطرف میکرد | منطق نظریه این امکان را باز میگذارد | نه، چون توانایی عقب ایستادن در هر جهانی باقی است |
| پاسخ پیشنهادی | عصیان، آزادی و شور | طنز و پذیرش آرام |
| لحن کلی | قهرمانانه و پرشور | تحلیلی و کمتنش |
آنچه در این بخش میآید تفسیر است، نه نقل مستقیم از کامو یا نیگل:
اگر احساس بیمعنایی با ناامیدی شدید، بیخوابی طولانی یا فکر آسیب به خود همراه شده، این دیگر فقط یک پرسش فلسفی نیست و گفتوگو با یک متخصص سلامت روان لازم است. خود کامو هم پرسش خودکشی را با این هدف مطرح کرد که به رد آن برسد.
در معنای کامو، نه. پوچی ادعای اثباتشدهای درباره نبودن معنا نیست و توصیف ناهماهنگی میان خواست معنا و پاسخ ندادن جهان است. کامو از همین وضع نتیجه میگیرد که زندگی ارزش زیستن دارد و باید آن را با آگاهی و بدون توهم زیست.
کامو خود این عنوان را رد میکرد، هرچند در تاریخ فلسفه اغلب در کنار سارتر از او یاد میشود. او با اگزیستانسیالیستها در توجه به وضع انسان و آزادی شریک است، اما از دیدگاه خود، کسانی که از پوچی به یک نظام معنادار یا به جهش ایمان میرسند، از رویارویی با پوچی گریختهاند.
چون سیزیف از سرنوشت خود کاملاً آگاه است و آن را بدون امید به رهایی و بدون تسلیم میپذیرد. به تفسیر رایج، این آگاهی سرنوشت را از آن خود او میکند و خوشبختی او از همین پذیرش آگاهانه میآید، نه از تغییر وضعیتش.
اصطلاح «تئاتر پوچی» را منتقد مارتین اسلین در کتابی با همین نام در سال ۱۹۶۱ برای نمایشنامههایی از نویسندگانی مانند ساموئل بکت و اوژن یونسکو به کار برد. اسلین در توضیح این اصطلاح به مفهوم پوچی نزد کامو اشاره کرد، اما تئاتر پوچی یک جریان ادبی است و آن نویسندگان مکتب فلسفی واحدی را نمایندگی نمیکنند.
پوچی در فلسفه به معنای بیارزش بودن همهچیز نیست. نزد کامو، پوچی حاصل رویارویی نیاز انسان به معنا با سکوت جهان است و فقط تا وقتی هست که هر دو طرف حاضر باشند. او خودکشی و جهش را فرار از این تنش میداند و عصیان را پاسخ درست آن. همین رابطهای بودن، پوچی را از نیهیلیسم جدا میکند که حکم به نبودن معنا میدهد. نیگل منشأ پوچی را در درون انسان میبیند، در توانایی دیدن زندگی از بیرون در حالی که ناچار آن را جدی میگیریم، و به جای قهرمانی یا یأس، طنز را پیشنهاد میکند.