چرا انسان مدرن دچار بحران معنا میشود؟
انسان مدرن بیشتر از آن رو دچار بحران معنا میشود که چارچوبهای مشترکی که در گذشته به زندگی جهت میدادند، مثل تصویر دینی و آسمانی از جهان، سنتها و نقشهای اجتماعی از پیش تعیینشده، اقتدار…

معنا در زندگی روزمره معمولاً از یک کشف بزرگ و ناگهانی به دست نمیآید، بلکه از جایی شکل میگیرد که چیزی را واقعاً دوست دارید و آن چیز ارزش دوست داشتن هم دارد. سوزان وولف، فیلسوف آمریکایی، همین را اینطور خلاصه میکند که معنا وقتی پدید میآید که کشش درونی با ارزش واقعی یک کار یا یک رابطه جفت شود. روانشناسان هم معنا را سه جزء میدانند: اینکه زندگی برایتان قابل فهم باشد (انسجام)، جهتی داشته باشد (هدف) و ارزش زیستن داشته باشد (اهمیت). در عمل، یعنی باید سه کار را جدی بگیرید: رابطهها و کارهایی را که به آنها اهمیت میدهید شناسایی کنید، سهم کوچکی از هر روز را آگاهانه به آنها بدهید، و در برابر سختیهایی که قابل تغییر نیستند، موضعی انتخاب کنید که با ارزشهایتان سازگار باشد.
در فلسفه، دو پرسش را از هم جدا میکنند. پرسش اول این است که آیا کل هستی یا نوع بشر هدف و معنایی دارد. این پرسش کیهانی است و فیلسوفان، متکلمان و ادیان پاسخهای بسیار متفاوتی به آن دادهاند. پرسش دوم این است که زندگی یک فرد مشخص چه وقت معنادار است و چه چیزی آن را معنادارتر یا کممعناتر میکند. این پرسش دوم همان چیزی است که در زندگی روزمره با آن سروکار داریم.
این تفکیک فایده عملی دارد. کسی که هنوز درباره پرسش کیهانی به نتیجه نرسیده، لازم نیست زندگی شخصیاش را معلق نگه دارد. میتوان درباره معنای کل جهان مردد بود و همچنان زندگیای داشت که در آن رابطهها، کارها و تعهدهای معنادار وجود دارد.
فرانک مارتلا و مایکل استگر در مقالهای که سال ۲۰۱۶ در مجله روانشناسی مثبتگرا (Journal of Positive Psychology) منتشر شد، پیشنهاد کردند که «معنا در زندگی» را سه جزء جداگانه بدانیم. این تفکیک کمک میکند بفهمید احساس بیمعنایی شما دقیقاً از کدام بخش میآید، چون این سه جزء همیشه با هم بالا و پایین نمیروند.
ممکن است کسی هدف روشنی داشته باشد، مثلاً قبولی در یک آزمون، اما زندگیاش برایش آشفته و بیانسجام باشد. یا کسی زندگی منظم و قابل پیشبینی داشته باشد، ولی احساس کند هیچکدام از کارهایش واقعاً اهمیتی ندارد. جدول زیر این سه جزء را به زبان زندگی روزمره ترجمه میکند.
| جزء معنا | پرسشی که پاسخ میدهد | نشانه کمبود آن | تمرین روزمره پیشنهادی |
|---|---|---|---|
| انسجام | زندگیام چه منطقی دارد و این اتفاقها چطور به هم وصلاند | احساس آشفتگی، اینکه روزها بیربط به هم میگذرند | چند دقیقه نوشتن در پایان روز درباره اینکه امروز چه شد و چه چیزی از آن فهمیدید |
| هدف | به کجا میروم و چه چیزی را دنبال میکنم | بیانگیزگی، سرگردانی در تصمیمها | تعیین یک هدف میانمدت و یک قدم کوچک هفتگی برای آن |
| اهمیت | آیا زندگیام ارزشی دارد و برای کسی یا چیزی مهم است | احساس بیهودگی، اینکه بود و نبودم فرقی نمیکند | توجه به اثر کارهایتان بر دیگران و انجام دستکم یک کار مفید برای کسی در روز |
این سه جزء با پرسشنامههای روانشناسی سنجیده میشوند و پژوهشها نشان دادهاند که با سلامت روان و رضایت از زندگی رابطه دارند. البته بیشتر این یافتهها همبستگیاند، یعنی نشان میدهند این دو با هم دیده میشوند، نه اینکه لزوماً یکی علت دیگری است.
سوزان وولف این دیدگاه را در سخنرانیهایی در دانشگاه پرینستون و سپس در کتاب «معنا در زندگی و چرا اهمیت دارد» (Meaning in Life and Why It Matters، سال ۲۰۱۰) پرورش داد. او دو دیدگاه رایج را ناکافی میداند. دیدگاه اول میگوید هر چیزی که شما را خشنود کند و به آن علاقه داشته باشید، به زندگیتان معنا میدهد. دیدگاه دوم میگوید معنا فقط به این بستگی دارد که کاری عینی و ارزشمند انجام دهید، چه آن را دوست داشته باشید و چه نه.
وولف با مثال نشان میدهد هر کدام از این دو دیدگاه بهتنهایی کم میآورد. سیزیف، شخصیت اسطورهای یونانی که محکوم است سنگی را تا بالای کوه بغلتاند و دوباره پایین افتادنش را ببیند، حتی اگر از این کار لذت ببرد، زندگی معناداری ندارد، چون کارش به هیچ چیز ارزشمندی نمیانجامد. از طرف دیگر، کسی که کاری مفید انجام میدهد اما هیچ پیوند درونی با آن ندارد و فقط از سر اجبار آن را ادامه میدهد، دچار نوعی بیگانگی است و زندگیاش را معنادار حس نمیکند. به نظر وولف، معنا در جایی است که هر دو شرط با هم برقرار باشند: شما به چیزی دلبستهاید، آن چیز فارغ از سلیقه شما ارزش دارد، و به شکلی فعال و مثبت با آن درگیر هستید.
| وضعیت | کشش درونی | ارزش واقعی | نتیجه از نگاه وولف | نمونه روزمره |
|---|---|---|---|---|
| بیگانگی | ندارد | دارد | کار ارزشمند است اما فرد آن را معنادار تجربه نمیکند | پرستاری که از کارش دلزده شده و فقط شیفت را تمام میکند |
| بیهودگی | دارد | ندارد | لذت هست اما معنا نه | ساعتها گشتن بیهدف در شبکههای اجتماعی که در لحظه خوشایند است |
| بیتفاوتی | ندارد | ندارد | نه لذت هست و نه معنا | گذراندن روزها با کارهایی که نه دوستشان دارید و نه به چیزی کمک میکنند |
| معنا | دارد | دارد | دلبستگی با ارزش جفت شده است | پدری که با علاقه به فرزندش درس میدهد، یا کسی که با اشتیاق در یک گروه داوطلب کار میکند |
مهمترین نقدی که به وولف شده، درباره شرط «ارزش واقعی» است. منتقدان میپرسند چه کسی تعیین میکند چه چیزی ارزش عینی دارد. خود وولف میپذیرد که فهرست دقیقی ارائه نمیدهد و مرزها گاهی مبهم است، اما معتقد است درباره نمونههای روشن توافق گستردهای وجود دارد. کمتر کسی شمردن بیپایان برگهای چمن را همسنگ مراقبت از یک دوست بیمار میداند. برداشت ما از این دیدگاه برای زندگی روزمره این است که لازم نیست ارزش را به شکل مطلق اثبات کنید. کافی است صادقانه از خود بپرسید آیا این کار یا این رابطه، اگر از بیرون و منصفانه نگاهش کنید، چیزی خوب را در جهان حفظ میکند یا میسازد.
پیام عملی وولف دو طرف دارد. اگر کار ارزشمندی میکنید ولی معنایی حس نمیکنید، مشکل ممکن است در طرف دلبستگی باشد و باید راهی برای پیوند دوباره با آن پیدا کنید. اگر از کاری لذت میبرید ولی حس پوچی دارید، مشکل احتمالاً در طرف ارزش است و شاید باید بخشی از وقتتان را به چیزی بدهید که فراتر از لذت لحظهای است.
ویکتور فرانکل، روانپزشک اتریشی، سالهایی از جنگ جهانی دوم را در اردوگاههای کار اجباری نازیها گذراند و پس از آزادی، کتابی نوشت که به فارسی با عنوان «انسان در جستوجوی معنا» شناخته میشود. او پایهگذار رویکردی در رواندرمانی به نام معنادرمانی (لوگوتراپی) است. فرانکل معتقد بود انگیزه اصلی انسان، اراده معطوف به معناست و معنا چیزی نیست که آدم از هیچ بسازد، بلکه چیزی است که در موقعیتهای مشخص زندگی کشف میکند. به نظر او، هر موقعیت، معنای خاص خود را دارد و پرسش اصلی این نیست که زندگی بهطور کلی چه معنایی دارد، بلکه این است که همین لحظه از من چه میخواهد.
فرانکل سه راه اصلی برای یافتن معنا برمیشمارد که هر سه در زندگی روزمره کاربرد دارند:
معنا میتواند از کاری که انجام میدهید یا اثری که میسازید بیاید. این کار لازم نیست بزرگ یا مشهور باشد. آشپزی برای خانواده، تعمیر یک وسیله، نوشتن گزارشی دقیق که کار همکارتان را آسان میکند، یا کاشتن یک گلدان، همه در این دسته قرار میگیرند. نکته این است که کار را به چشم سهمی ببینید که شما به جهان میدهید، نه فقط وظیفهای که باید تمام شود.
راه دوم، تجربه است: دیدن زیبایی، شنیدن موسیقی، غرق شدن در طبیعت، و مهمتر از همه، عشق و رابطه عمیق با یک انسان دیگر. فرانکل عشق را یکی از عمیقترین راههای درک یک انسان دیگر میدانست. در زندگی روزمره، این راه یعنی گفتوگویی که در آن واقعاً گوش میدهید، یا چند دقیقهای که بدون گوشی کنار کسی که دوستش دارید میگذرانید.
راه سوم برای موقعیتهایی است که نمیتوان تغییرشان داد، مثل بیماری درمانناپذیر، از دست دادن عزیز یا محدودیتی که از اختیار شما خارج است. فرانکل میگفت حتی وقتی بیرون را نمیتوان تغییر داد، انسان هنوز آزاد است نگرش خود را انتخاب کند. او تأکید داشت که رنجی که قابل پیشگیری یا درمان است باید برطرف شود و ستایش رنج بیدلیل، خطاست. این راه فقط درباره رنجی است که واقعاً چارهای ندارد. در مقیاس روزمره، یعنی وقتی گرفتار دورهای سخت هستید، بهجای اینکه فقط بپرسید چرا این اتفاق افتاد، بپرسید با این وضعیت چگونه میخواهم رفتار کنم تا بعدها از خودم راضی باشم.
فرانکل همچنین هشدار میداد که شادی و موفقیت را نمیتوان مستقیم هدف گرفت. به تعبیر او، اینها نتیجه جانبی سرسپردگی به چیزی فراتر از خود هستند.
روی باومایستر و همکارانش در پژوهشی که سال ۲۰۱۳ منتشر شد، با پرسشنامه از چند صد بزرگسال آمریکایی نشان دادند که شادی و معنا با هم همپوشانی زیادی دارند، اما یکی نیستند. در یافتههای آنها، شادی بیشتر با برآورده شدن نیازها و خواستهها و با زمان حال مرتبط بود، در حالی که معنا بیشتر با پیوند دادن گذشته، حال و آینده، با بخشیدن به دیگران و حتی با پذیرفتن نگرانی و فشار همراه بود. این پژوهش همبستگی است و نتایجش را باید با احتیاط تعمیم داد، اما پیام آن برای زندگی روزمره روشن است: روزهای معنادار همیشه روزهای راحت نیستند. مراقبت از فرزند یا والد سالمند ممکن است خستهکننده باشد و در عین حال، از معنادارترین بخشهای زندگی باشد.
تصور رایج این است که کارهای تکراری روزانه معنا را از زندگی میگیرند. پژوهشها تصویر دیگری نشان میدهند. سامانتا هاینتزلمن و لورا کینگ در مقالهای در سال ۲۰۱۴ با عنوان «زندگی نسبتاً معنادار است» دادههای بسیاری را مرور کردند و نشان دادند که بیشتر مردم در پرسشنامهها معنای زندگی خود را در حد متوسط رو به بالا گزارش میکنند. یعنی احساس معنا در میان مردم عادی رایجتر از آن است که گاهی تصور میشود.
همین دو پژوهشگر در مطالعه دیگری که سال ۲۰۱۹ منتشر شد، رابطه روالهای روزانه با معنا را بررسی کردند. یافتهها نشان داد کسانی که به روالهای منظم تمایل بیشتری دارند، معنای بیشتری گزارش میکنند و افراد در لحظههایی که رفتار روتینتری دارند، احساس معنای بیشتری دارند. پژوهشگران توضیح میدهند که روالها بهویژه با جزء انسجام مرتبطاند، چون زندگی را قابل پیشبینی و قابل فهم میکنند. این هم یافتهای همبستگی است و نشان نمیدهد هر روالی بهخودیخود معنا میسازد، اما دستکم نشان میدهد لازم نیست برای معنادار شدن زندگی، از روزمرگی فرار کنید. صبحانه خوردن با خانواده، پیادهروی عصرگاهی یا چای شب با همسر، میتوانند ستونهای کوچک یک زندگی معنادار باشند.
گامهای زیر از ترکیب سه دیدگاه بالا به دست آمدهاند. انتخاب یکی دو مورد و ادامه دادن آنها در چند هفته، اثر بیشتری از تلاش پراکنده دارد.
برخی برداشتهای رایج، جستوجوی معنا را سختتر میکنند یا آن را به مسیری فرسودهکننده تبدیل میکنند:
تجربه دورههایی از پوچی یا سردرگمی بخشی طبیعی از زندگی است و اغلب در زمان تغییرهای بزرگ، مثل تغییر شغل، مهاجرت، پایان یک رابطه یا بازنشستگی پیش میآید. اما اگر احساس بیمعنایی هفتهها ادامه پیدا کند و با غم مداوم، بیعلاقگی به کارهایی که قبلاً از آنها لذت میبردید، اختلال خواب، ناامیدی یا افکار آسیب به خود همراه باشد، ممکن است نشانه افسردگی یا مشکل دیگری باشد که به کمک تخصصی نیاز دارد. در این حالت، تمرینهای این مقاله جایگزین درمان نیستند و بهتر است با یک روانشناس یا روانپزشک صحبت کنید. خود فرانکل هم معنادرمانی را در کنار درمانهای پزشکی به کار میبرد، نه بهجای آنها.
نه. هدف یکی از سه جزء معناست و اهداف کوچک و میانمدت هم میتوانند جهتدهنده باشند. از نگاه وولف و فرانکل، رابطههای صمیمی، کار دقیق و مراقبت از دیگران هم منبع معنا هستند، حتی اگر هیچوقت دیده نشوند.
بسیاری از فیلسوفان بین معنای کل هستی و معنا در زندگی یک فرد تفاوت میگذارند. میتوان درباره پرسش اول مردد بود و همچنان زندگیای داشت که به تعبیر وولف در آن، دلبستگی با ارزش واقعی جفت شده است. کسانی هم که به معنای کیهانی باور دارند، معمولاً آن را در همین رابطهها و کارهای روزمره متجلی میبینند.
دو راه وجود دارد. اول، پیوند دادن صادقانه کار به چیزی که برایتان ارزش دارد، مثل تأمین خانواده یا کمک به مشتریان. دوم، اگر این پیوند ممکن نیست، معنا را در بخشهای دیگر زندگی، مثل رابطهها یا یک فعالیت داوطلبانه، تقویت کنید. لازم نیست همه معنای زندگی از یک منبع بیاید.
وولف فیلسوف است و بر شرایط معناداری تمرکز دارد: کشش درونی به همراه ارزش عینی و درگیری فعال. فرانکل روانپزشک بود و بیشتر بر راههای کشف معنا تأکید داشت: کار و خلق، تجربه و عشق، و موضع در برابر رنج. این دو دیدگاه مکمل یکدیگرند، چون هر دو معنا را در پیوند با چیزی بیرون از خود فرد میبینند.
نوشتن درباره تجربهها به جزء انسجام مربوط است، چون رویدادهای پراکنده را در یک روایت جا میدهد. شواهد درباره اثر دقیق آن بر معنا هنوز در حال شکلگیری است و اثرش در افراد مختلف یکسان نیست. بهتر است آن را چند هفته امتحان کنید و ببینید برای شما مفید است یا نه.
معنا در زندگی روزمره کشفی ناگهانی نیست، بلکه نتیجه پیوند مداوم با چیزهایی است که هم دوستشان دارید و هم ارزش دوست داشتن دارند. سوزان وولف این پیوند را جفت شدن کشش درونی با ارزش واقعی میداند، ویکتور فرانکل سه راه کار و خلق، تجربه و عشق، و موضعگیری در برابر رنج اجتنابناپذیر را پیشنهاد میکند، و روانشناسان معنا را از سه جزء انسجام، هدف و اهمیت ساختهشده میبینند. در عمل، شناختن دلبستگیهای ارزشمند، دادن زمان مشخص به آنها، انجام کارهای کوچک برای دیگران، نوشتن کوتاه روزانه و انتخاب آگاهانه نگرش در سختیها، راههای سادهای برای تقویت معنا هستند. اگر احساس بیمعنایی طولانی شد و با نشانههای افسردگی همراه بود، کمک گرفتن از متخصص گام درست بعدی است.