معنا در زندگی روزمره

چگونه در زندگی روزمره معنا پیدا کنیم؟

چگونه در زندگی روزمره معنا پیدا کنیم؟
بخش‌های این جستار
  1. معنا در زندگی با معنای زندگی فرق دارد
  2. سه جزء معنا از نگاه روان‌شناسی
  3. دیدگاه سوزان وولف: وقتی دل‌بستگی با ارزش واقعی جفت می‌شود
  4. سه راه فرانکل برای یافتن معنا
  5. معنا و شادی یکی نیستند
  6. روزمرگی دشمن معنا نیست
  7. گام‌های عملی برای یافتن معنا در زندگی روزمره
  8. اشتباه‌های رایج در جست‌وجوی معنا
  9. وقتی احساس بی‌معنایی ادامه پیدا می‌کند
  10. سوالات متداول
  11. جمع‌بندی

معنا در زندگی روزمره معمولاً از یک کشف بزرگ و ناگهانی به دست نمی‌آید، بلکه از جایی شکل می‌گیرد که چیزی را واقعاً دوست دارید و آن چیز ارزش دوست داشتن هم دارد. سوزان وولف، فیلسوف آمریکایی، همین را این‌طور خلاصه می‌کند که معنا وقتی پدید می‌آید که کشش درونی با ارزش واقعی یک کار یا یک رابطه جفت شود. روان‌شناسان هم معنا را سه جزء می‌دانند: اینکه زندگی برایتان قابل فهم باشد (انسجام)، جهتی داشته باشد (هدف) و ارزش زیستن داشته باشد (اهمیت). در عمل، یعنی باید سه کار را جدی بگیرید: رابطه‌ها و کارهایی را که به آن‌ها اهمیت می‌دهید شناسایی کنید، سهم کوچکی از هر روز را آگاهانه به آن‌ها بدهید، و در برابر سختی‌هایی که قابل تغییر نیستند، موضعی انتخاب کنید که با ارزش‌هایتان سازگار باشد.

معنا در زندگی با معنای زندگی فرق دارد

در فلسفه، دو پرسش را از هم جدا می‌کنند. پرسش اول این است که آیا کل هستی یا نوع بشر هدف و معنایی دارد. این پرسش کیهانی است و فیلسوفان، متکلمان و ادیان پاسخ‌های بسیار متفاوتی به آن داده‌اند. پرسش دوم این است که زندگی یک فرد مشخص چه وقت معنادار است و چه چیزی آن را معنادارتر یا کم‌معناتر می‌کند. این پرسش دوم همان چیزی است که در زندگی روزمره با آن سروکار داریم.

این تفکیک فایده عملی دارد. کسی که هنوز درباره پرسش کیهانی به نتیجه نرسیده، لازم نیست زندگی شخصی‌اش را معلق نگه دارد. می‌توان درباره معنای کل جهان مردد بود و همچنان زندگی‌ای داشت که در آن رابطه‌ها، کارها و تعهدهای معنادار وجود دارد.

سه جزء معنا از نگاه روان‌شناسی

فرانک مارتلا و مایکل استگر در مقاله‌ای که سال ۲۰۱۶ در مجله روان‌شناسی مثبت‌گرا (Journal of Positive Psychology) منتشر شد، پیشنهاد کردند که «معنا در زندگی» را سه جزء جداگانه بدانیم. این تفکیک کمک می‌کند بفهمید احساس بی‌معنایی شما دقیقاً از کدام بخش می‌آید، چون این سه جزء همیشه با هم بالا و پایین نمی‌روند.

  • انسجام (Coherence): اینکه زندگی و تجربه‌هایتان برایتان قابل فهم باشد و اتفاق‌ها در یک کل منطقی جا بگیرند.
  • هدف (Purpose): اینکه اهداف و جهت‌های اصلی داشته باشید که انتخاب‌هایتان را هدایت کنند.
  • اهمیت (Significance): اینکه احساس کنید زندگی‌تان ارزش ذاتی دارد و زیستنش می‌ارزد.

ممکن است کسی هدف روشنی داشته باشد، مثلاً قبولی در یک آزمون، اما زندگی‌اش برایش آشفته و بی‌انسجام باشد. یا کسی زندگی منظم و قابل پیش‌بینی داشته باشد، ولی احساس کند هیچ‌کدام از کارهایش واقعاً اهمیتی ندارد. جدول زیر این سه جزء را به زبان زندگی روزمره ترجمه می‌کند.

جزء معناپرسشی که پاسخ می‌دهدنشانه کمبود آنتمرین روزمره پیشنهادی
انسجامزندگی‌ام چه منطقی دارد و این اتفاق‌ها چطور به هم وصل‌انداحساس آشفتگی، اینکه روزها بی‌ربط به هم می‌گذرندچند دقیقه نوشتن در پایان روز درباره اینکه امروز چه شد و چه چیزی از آن فهمیدید
هدفبه کجا می‌روم و چه چیزی را دنبال می‌کنمبی‌انگیزگی، سرگردانی در تصمیم‌هاتعیین یک هدف میان‌مدت و یک قدم کوچک هفتگی برای آن
اهمیتآیا زندگی‌ام ارزشی دارد و برای کسی یا چیزی مهم استاحساس بیهودگی، اینکه بود و نبودم فرقی نمی‌کندتوجه به اثر کارهایتان بر دیگران و انجام دست‌کم یک کار مفید برای کسی در روز

این سه جزء با پرسشنامه‌های روان‌شناسی سنجیده می‌شوند و پژوهش‌ها نشان داده‌اند که با سلامت روان و رضایت از زندگی رابطه دارند. البته بیشتر این یافته‌ها همبستگی‌اند، یعنی نشان می‌دهند این دو با هم دیده می‌شوند، نه اینکه لزوماً یکی علت دیگری است.

دیدگاه سوزان وولف: وقتی دل‌بستگی با ارزش واقعی جفت می‌شود

سوزان وولف این دیدگاه را در سخنرانی‌هایی در دانشگاه پرینستون و سپس در کتاب «معنا در زندگی و چرا اهمیت دارد» (Meaning in Life and Why It Matters، سال ۲۰۱۰) پرورش داد. او دو دیدگاه رایج را ناکافی می‌داند. دیدگاه اول می‌گوید هر چیزی که شما را خشنود کند و به آن علاقه داشته باشید، به زندگی‌تان معنا می‌دهد. دیدگاه دوم می‌گوید معنا فقط به این بستگی دارد که کاری عینی و ارزشمند انجام دهید، چه آن را دوست داشته باشید و چه نه.

وولف با مثال نشان می‌دهد هر کدام از این دو دیدگاه به‌تنهایی کم می‌آورد. سیزیف، شخصیت اسطوره‌ای یونانی که محکوم است سنگی را تا بالای کوه بغلتاند و دوباره پایین افتادنش را ببیند، حتی اگر از این کار لذت ببرد، زندگی معناداری ندارد، چون کارش به هیچ چیز ارزشمندی نمی‌انجامد. از طرف دیگر، کسی که کاری مفید انجام می‌دهد اما هیچ پیوند درونی با آن ندارد و فقط از سر اجبار آن را ادامه می‌دهد، دچار نوعی بیگانگی است و زندگی‌اش را معنادار حس نمی‌کند. به نظر وولف، معنا در جایی است که هر دو شرط با هم برقرار باشند: شما به چیزی دل‌بسته‌اید، آن چیز فارغ از سلیقه شما ارزش دارد، و به شکلی فعال و مثبت با آن درگیر هستید.

وضعیتکشش درونیارزش واقعینتیجه از نگاه وولفنمونه روزمره
بیگانگینداردداردکار ارزشمند است اما فرد آن را معنادار تجربه نمی‌کندپرستاری که از کارش دل‌زده شده و فقط شیفت را تمام می‌کند
بیهودگیداردنداردلذت هست اما معنا نهساعت‌ها گشتن بی‌هدف در شبکه‌های اجتماعی که در لحظه خوشایند است
بی‌تفاوتینداردنداردنه لذت هست و نه معناگذراندن روزها با کارهایی که نه دوستشان دارید و نه به چیزی کمک می‌کنند
معنادارددارددل‌بستگی با ارزش جفت شده استپدری که با علاقه به فرزندش درس می‌دهد، یا کسی که با اشتیاق در یک گروه داوطلب کار می‌کند

مهم‌ترین نقدی که به وولف شده، درباره شرط «ارزش واقعی» است. منتقدان می‌پرسند چه کسی تعیین می‌کند چه چیزی ارزش عینی دارد. خود وولف می‌پذیرد که فهرست دقیقی ارائه نمی‌دهد و مرزها گاهی مبهم است، اما معتقد است درباره نمونه‌های روشن توافق گسترده‌ای وجود دارد. کمتر کسی شمردن بی‌پایان برگ‌های چمن را هم‌سنگ مراقبت از یک دوست بیمار می‌داند. برداشت ما از این دیدگاه برای زندگی روزمره این است که لازم نیست ارزش را به شکل مطلق اثبات کنید. کافی است صادقانه از خود بپرسید آیا این کار یا این رابطه، اگر از بیرون و منصفانه نگاهش کنید، چیزی خوب را در جهان حفظ می‌کند یا می‌سازد.

پیام عملی وولف دو طرف دارد. اگر کار ارزشمندی می‌کنید ولی معنایی حس نمی‌کنید، مشکل ممکن است در طرف دل‌بستگی باشد و باید راهی برای پیوند دوباره با آن پیدا کنید. اگر از کاری لذت می‌برید ولی حس پوچی دارید، مشکل احتمالاً در طرف ارزش است و شاید باید بخشی از وقتتان را به چیزی بدهید که فراتر از لذت لحظه‌ای است.

سه راه فرانکل برای یافتن معنا

ویکتور فرانکل، روان‌پزشک اتریشی، سال‌هایی از جنگ جهانی دوم را در اردوگاه‌های کار اجباری نازی‌ها گذراند و پس از آزادی، کتابی نوشت که به فارسی با عنوان «انسان در جست‌وجوی معنا» شناخته می‌شود. او پایه‌گذار رویکردی در روان‌درمانی به نام معنادرمانی (لوگوتراپی) است. فرانکل معتقد بود انگیزه اصلی انسان، اراده معطوف به معناست و معنا چیزی نیست که آدم از هیچ بسازد، بلکه چیزی است که در موقعیت‌های مشخص زندگی کشف می‌کند. به نظر او، هر موقعیت، معنای خاص خود را دارد و پرسش اصلی این نیست که زندگی به‌طور کلی چه معنایی دارد، بلکه این است که همین لحظه از من چه می‌خواهد.

فرانکل سه راه اصلی برای یافتن معنا برمی‌شمارد که هر سه در زندگی روزمره کاربرد دارند:

۱. خلق کردن یا انجام دادن کاری

معنا می‌تواند از کاری که انجام می‌دهید یا اثری که می‌سازید بیاید. این کار لازم نیست بزرگ یا مشهور باشد. آشپزی برای خانواده، تعمیر یک وسیله، نوشتن گزارشی دقیق که کار همکارتان را آسان می‌کند، یا کاشتن یک گلدان، همه در این دسته قرار می‌گیرند. نکته این است که کار را به چشم سهمی ببینید که شما به جهان می‌دهید، نه فقط وظیفه‌ای که باید تمام شود.

۲. تجربه کردن چیزی یا روبه‌رو شدن با کسی

راه دوم، تجربه است: دیدن زیبایی، شنیدن موسیقی، غرق شدن در طبیعت، و مهم‌تر از همه، عشق و رابطه عمیق با یک انسان دیگر. فرانکل عشق را یکی از عمیق‌ترین راه‌های درک یک انسان دیگر می‌دانست. در زندگی روزمره، این راه یعنی گفت‌وگویی که در آن واقعاً گوش می‌دهید، یا چند دقیقه‌ای که بدون گوشی کنار کسی که دوستش دارید می‌گذرانید.

۳. موضعی که در برابر رنج اجتناب‌ناپذیر می‌گیرید

راه سوم برای موقعیت‌هایی است که نمی‌توان تغییرشان داد، مثل بیماری درمان‌ناپذیر، از دست دادن عزیز یا محدودیتی که از اختیار شما خارج است. فرانکل می‌گفت حتی وقتی بیرون را نمی‌توان تغییر داد، انسان هنوز آزاد است نگرش خود را انتخاب کند. او تأکید داشت که رنجی که قابل پیشگیری یا درمان است باید برطرف شود و ستایش رنج بی‌دلیل، خطاست. این راه فقط درباره رنجی است که واقعاً چاره‌ای ندارد. در مقیاس روزمره، یعنی وقتی گرفتار دوره‌ای سخت هستید، به‌جای اینکه فقط بپرسید چرا این اتفاق افتاد، بپرسید با این وضعیت چگونه می‌خواهم رفتار کنم تا بعدها از خودم راضی باشم.

فرانکل همچنین هشدار می‌داد که شادی و موفقیت را نمی‌توان مستقیم هدف گرفت. به تعبیر او، این‌ها نتیجه جانبی سرسپردگی به چیزی فراتر از خود هستند.

معنا و شادی یکی نیستند

روی باومایستر و همکارانش در پژوهشی که سال ۲۰۱۳ منتشر شد، با پرسشنامه از چند صد بزرگسال آمریکایی نشان دادند که شادی و معنا با هم همپوشانی زیادی دارند، اما یکی نیستند. در یافته‌های آن‌ها، شادی بیشتر با برآورده شدن نیازها و خواسته‌ها و با زمان حال مرتبط بود، در حالی که معنا بیشتر با پیوند دادن گذشته، حال و آینده، با بخشیدن به دیگران و حتی با پذیرفتن نگرانی و فشار همراه بود. این پژوهش همبستگی است و نتایجش را باید با احتیاط تعمیم داد، اما پیام آن برای زندگی روزمره روشن است: روزهای معنادار همیشه روزهای راحت نیستند. مراقبت از فرزند یا والد سالمند ممکن است خسته‌کننده باشد و در عین حال، از معنادارترین بخش‌های زندگی باشد.

روزمرگی دشمن معنا نیست

تصور رایج این است که کارهای تکراری روزانه معنا را از زندگی می‌گیرند. پژوهش‌ها تصویر دیگری نشان می‌دهند. سامانتا هاینتزلمن و لورا کینگ در مقاله‌ای در سال ۲۰۱۴ با عنوان «زندگی نسبتاً معنادار است» داده‌های بسیاری را مرور کردند و نشان دادند که بیشتر مردم در پرسشنامه‌ها معنای زندگی خود را در حد متوسط رو به بالا گزارش می‌کنند. یعنی احساس معنا در میان مردم عادی رایج‌تر از آن است که گاهی تصور می‌شود.

همین دو پژوهشگر در مطالعه دیگری که سال ۲۰۱۹ منتشر شد، رابطه روال‌های روزانه با معنا را بررسی کردند. یافته‌ها نشان داد کسانی که به روال‌های منظم تمایل بیشتری دارند، معنای بیشتری گزارش می‌کنند و افراد در لحظه‌هایی که رفتار روتین‌تری دارند، احساس معنای بیشتری دارند. پژوهشگران توضیح می‌دهند که روال‌ها به‌ویژه با جزء انسجام مرتبط‌اند، چون زندگی را قابل پیش‌بینی و قابل فهم می‌کنند. این هم یافته‌ای همبستگی است و نشان نمی‌دهد هر روالی به‌خودی‌خود معنا می‌سازد، اما دست‌کم نشان می‌دهد لازم نیست برای معنادار شدن زندگی، از روزمرگی فرار کنید. صبحانه خوردن با خانواده، پیاده‌روی عصرگاهی یا چای شب با همسر، می‌توانند ستون‌های کوچک یک زندگی معنادار باشند.

گام‌های عملی برای یافتن معنا در زندگی روزمره

گام‌های زیر از ترکیب سه دیدگاه بالا به دست آمده‌اند. انتخاب یکی دو مورد و ادامه دادن آن‌ها در چند هفته، اثر بیشتری از تلاش پراکنده دارد.

  1. فهرست دل‌بستگی‌هایتان را بنویسید. آدم‌ها، کارها، ایده‌ها و جاهایی را بنویسید که واقعاً برایتان مهم‌اند، نه آنچه فکر می‌کنید باید مهم باشد. این بخش «کشش درونی» در دیدگاه وولف است.
  2. هر مورد را با معیار ارزش بسنجید. برای هر مورد از خود بپرسید آیا اگر کسی منصف از بیرون نگاه کند، این چیز خوبی را در جهان حفظ می‌کند یا می‌سازد. مواردی که هم دوستشان دارید و هم این آزمون را پشت سر می‌گذارند، منابع اصلی معنای شما هستند.
  3. به هر کدام سهمی مشخص از هفته بدهید. معنا با نیت خوب ساخته نمی‌شود، با درگیری فعال ساخته می‌شود. اگر دوستی برایتان مهم است، زمان تماس یا دیدار را در برنامه بگذارید. اگر نوشتن برایتان مهم است، ساعت ثابتی برای آن تعیین کنید.
  4. کارهای اجباری را به هدفی بزرگ‌تر وصل کنید. بخشی از کارهای روزانه قابل حذف نیستند. پیوند دادن آن‌ها به چیزی که برایتان ارزش دارد، مثلاً دیدن کار اداری به‌عنوان تأمین آرامش خانواده، به تقویت جزء هدف کمک می‌کند. این کار باید صادقانه باشد، نه توجیه کاری که واقعاً به آن معتقد نیستید.
  5. هر روز یک کار کوچک برای دیگری انجام دهید. کمک به یک همکار، پیگیری حال یک دوست یا گوش دادن دقیق به کسی، مستقیماً جزء اهمیت را تقویت می‌کند، چون به شما نشان می‌دهد وجودتان برای کسی فرق ایجاد می‌کند.
  6. در پایان روز چند خط بنویسید. بنویسید امروز چه اتفاقی افتاد، چه چیزی برایتان مهم بود و چه چیزی یاد گرفتید. این تمرین ساده، تجربه‌های پراکنده را در یک روایت جا می‌دهد و به انسجام کمک می‌کند.
  7. برای سختی‌های اجتناب‌ناپذیر، موضع انتخاب کنید. وقتی با موقعیتی روبه‌رو هستید که تغییرپذیر نیست، از خود بپرسید چه رفتاری در این وضعیت با ارزش‌هایتان سازگار است. این همان راه سوم فرانکل است.
  8. هر چند ماه یک بار بازبینی کنید. دل‌بستگی‌ها و شرایط تغییر می‌کنند. بازبینی دوره‌ای کمک می‌کند بفهمید کدام منبع معنا کم‌رنگ شده و کدام تازه پیدا شده است.

اشتباه‌های رایج در جست‌وجوی معنا

برخی برداشت‌های رایج، جست‌وجوی معنا را سخت‌تر می‌کنند یا آن را به مسیری فرسوده‌کننده تبدیل می‌کنند:

  • منتظر ماندن برای یک رسالت بزرگ: بسیاری فکر می‌کنند معنا فقط در یک هدف عظیم و یگانه است. در هر سه دیدگاهی که مرور شد، معنا در کارها و رابطه‌های کوچک و مشخص هم یافت می‌شود.
  • یکی دانستن معنا با لذت: لذت ارزشمند است، اما دیدگاه وولف نشان می‌دهد کاری که فقط خوشایند است و به چیزی ارزشمند پیوند ندارد، معمولاً حس معنا نمی‌سازد.
  • مقایسه با دیگران: دیدن زندگی ویرایش‌شده دیگران در شبکه‌های اجتماعی ممکن است حس کنید زندگی‌تان کم‌اهمیت است. اهمیت، به اثر واقعی شما بر آدم‌ها و چیزهای اطرافتان بستگی دارد، نه به دیده شدن.
  • فکر کردن به‌جای انجام دادن: تأمل مفید است، اما معنا در درگیری فعال ساخته می‌شود. گاهی بهترین کار، شروع یک قدم کوچک است، حتی پیش از آنکه همه‌چیز روشن شود.
  • تحمیل معیار دیگران: معیار ارزش در دیدگاه وولف فراتر از سلیقه شخصی است، اما این به آن معنا نیست که باید دقیقاً همان چیزی را دنبال کنید که خانواده یا جامعه از شما انتظار دارد. در دامنه وسیع کارهای ارزشمند، انتخاب با خود شماست.

وقتی احساس بی‌معنایی ادامه پیدا می‌کند

تجربه دوره‌هایی از پوچی یا سردرگمی بخشی طبیعی از زندگی است و اغلب در زمان تغییرهای بزرگ، مثل تغییر شغل، مهاجرت، پایان یک رابطه یا بازنشستگی پیش می‌آید. اما اگر احساس بی‌معنایی هفته‌ها ادامه پیدا کند و با غم مداوم، بی‌علاقگی به کارهایی که قبلاً از آن‌ها لذت می‌بردید، اختلال خواب، ناامیدی یا افکار آسیب به خود همراه باشد، ممکن است نشانه افسردگی یا مشکل دیگری باشد که به کمک تخصصی نیاز دارد. در این حالت، تمرین‌های این مقاله جایگزین درمان نیستند و بهتر است با یک روان‌شناس یا روان‌پزشک صحبت کنید. خود فرانکل هم معنادرمانی را در کنار درمان‌های پزشکی به کار می‌برد، نه به‌جای آن‌ها.

سوالات متداول

آیا برای معنادار بودن زندگی باید هدف بزرگی داشت؟

نه. هدف یکی از سه جزء معناست و اهداف کوچک و میان‌مدت هم می‌توانند جهت‌دهنده باشند. از نگاه وولف و فرانکل، رابطه‌های صمیمی، کار دقیق و مراقبت از دیگران هم منبع معنا هستند، حتی اگر هیچ‌وقت دیده نشوند.

اگر به معنای کیهانی زندگی باور نداشته باشم، آیا زندگی‌ام بی‌معناست؟

بسیاری از فیلسوفان بین معنای کل هستی و معنا در زندگی یک فرد تفاوت می‌گذارند. می‌توان درباره پرسش اول مردد بود و همچنان زندگی‌ای داشت که به تعبیر وولف در آن، دل‌بستگی با ارزش واقعی جفت شده است. کسانی هم که به معنای کیهانی باور دارند، معمولاً آن را در همین رابطه‌ها و کارهای روزمره متجلی می‌بینند.

کار من تکراری و خسته‌کننده است؛ چطور در آن معنا پیدا کنم؟

دو راه وجود دارد. اول، پیوند دادن صادقانه کار به چیزی که برایتان ارزش دارد، مثل تأمین خانواده یا کمک به مشتریان. دوم، اگر این پیوند ممکن نیست، معنا را در بخش‌های دیگر زندگی، مثل رابطه‌ها یا یک فعالیت داوطلبانه، تقویت کنید. لازم نیست همه معنای زندگی از یک منبع بیاید.

تفاوت دیدگاه وولف و فرانکل چیست؟

وولف فیلسوف است و بر شرایط معناداری تمرکز دارد: کشش درونی به همراه ارزش عینی و درگیری فعال. فرانکل روان‌پزشک بود و بیشتر بر راه‌های کشف معنا تأکید داشت: کار و خلق، تجربه و عشق، و موضع در برابر رنج. این دو دیدگاه مکمل یکدیگرند، چون هر دو معنا را در پیوند با چیزی بیرون از خود فرد می‌بینند.

آیا نوشتن روزانه واقعاً به احساس معنا کمک می‌کند؟

نوشتن درباره تجربه‌ها به جزء انسجام مربوط است، چون رویدادهای پراکنده را در یک روایت جا می‌دهد. شواهد درباره اثر دقیق آن بر معنا هنوز در حال شکل‌گیری است و اثرش در افراد مختلف یکسان نیست. بهتر است آن را چند هفته امتحان کنید و ببینید برای شما مفید است یا نه.

جمع‌بندی

معنا در زندگی روزمره کشفی ناگهانی نیست، بلکه نتیجه پیوند مداوم با چیزهایی است که هم دوستشان دارید و هم ارزش دوست داشتن دارند. سوزان وولف این پیوند را جفت شدن کشش درونی با ارزش واقعی می‌داند، ویکتور فرانکل سه راه کار و خلق، تجربه و عشق، و موضع‌گیری در برابر رنج اجتناب‌ناپذیر را پیشنهاد می‌کند، و روان‌شناسان معنا را از سه جزء انسجام، هدف و اهمیت ساخته‌شده می‌بینند. در عمل، شناختن دل‌بستگی‌های ارزشمند، دادن زمان مشخص به آن‌ها، انجام کارهای کوچک برای دیگران، نوشتن کوتاه روزانه و انتخاب آگاهانه نگرش در سختی‌ها، راه‌های ساده‌ای برای تقویت معنا هستند. اگر احساس بی‌معنایی طولانی شد و با نشانه‌های افسردگی همراه بود، کمک گرفتن از متخصص گام درست بعدی است.

برچسب‌هامعنا در زندگی روزمرهپیدا کردن معنای زندگیاحساس بی‌معناییمعنای زندگی از نگاه فرانکل