بحران معنا در جهان مدرن

چرا انسان مدرن دچار بحران معنا می‌شود؟

چرا انسان مدرن دچار بحران معنا می‌شود؟
بخش‌های این جستار
  1. بحران معنا دقیقاً یعنی چه
  2. چهار تبیین اصلی در یک نگاه
  3. ۱. افسون‌زدایی جهان: تبیین ماکس وبر
  4. ۲. «خدا مرده است»: تبیین نیچه
  5. ۳. ناخوشی‌های مدرنیته: تبیین چارلز تیلور
  6. ۴. خلأ وجودی: تبیین ویکتور فرانکل
  7. عوامل دیگری که این چهار تبیین را کامل می‌کنند
  8. مقایسه تشخیص‌ها و پاسخ‌ها
  9. آیا بحران معنا واقعاً پدیده‌ای مدرن است
  10. این شناخت چه کمکی به خواننده می‌کند
  11. سوالات متداول
  12. جمع‌بندی

انسان مدرن بیشتر از آن رو دچار بحران معنا می‌شود که چارچوب‌های مشترکی که در گذشته به زندگی جهت می‌دادند، مثل تصویر دینی و آسمانی از جهان، سنت‌ها و نقش‌های اجتماعی از پیش تعیین‌شده، اقتدار خود را از دست داده‌اند و پاسخ به پرسش «برای چه زندگی کنم» به عهده خود فرد افتاده است. ماکس وبر این وضع را «افسون‌زدایی جهان» نامید، یعنی جهانی که علم آن را قابل محاسبه کرده اما درباره ارزش‌ها ساکت است. نیچه با عبارت «خدا مرده است» از فروریختن پشتوانه ارزش‌های کهن و خطر نیهیلیسم خبر داد. چارلز تیلور از «ناخوشی‌های مدرنیته» سخن گفت، یعنی فردگرایی بی‌افق، غلبه عقل ابزاری و کم‌رنگ شدن مشارکت جمعی. ویکتور فرانکل نیز حاصل این وضع را در زندگی فرد «خلأ وجودی» خواند، یعنی حالتی که نه غریزه به انسان می‌گوید چه باید بکند و نه سنت. این چهار تبیین رقیب هم نیستند و هر کدام یک لایه از مسئله را نشان می‌دهند.

بحران معنا دقیقاً یعنی چه

پیش از پرداختن به علت‌ها، باید روشن کرد منظور از بحران معنا چیست. در فلسفه معنای زندگی معمولاً دو پرسش را از هم جدا می‌کنند. پرسش اول درباره «معنای زندگی» به‌طور کلی است، یعنی اینکه آیا هستی انسان در کل هدف یا ارزشی دارد. پرسش دوم درباره «معنا در زندگی» است، یعنی اینکه آیا زندگی یک فرد مشخص با کارها، روابط و تعهداتی پر شده که برای او ارزشمند و قابل دفاع است. بحران معنا می‌تواند در هر دو سطح رخ دهد، اما آنچه در زندگی انسان مدرن بیشتر دیده می‌شود، ترکیبی از هر دوست: تردید درباره اینکه جهان اصلاً هدفی دارد، و همزمان دشواری در پیدا کردن کاری که ارزش صرف عمر را داشته باشد.

بحران معنا با غم یا ناکامی موقت یکی نیست. در بحران معنا خود معیارها سست شده‌اند و فرد ممکن است همه چیز داشته باشد و باز احساس کند هیچ‌یک «به جایی نمی‌رسد». این حالت با افسردگی بالینی هم یکی نیست، هرچند گاهی همراه آن است.

«مدرن» در این بحث به یک وضعیت فرهنگی اشاره دارد، نه به یک دوره دقیق: جهانی که در آن علم تجربی مرجع اصلی شناخت است و فرد، دست‌کم در ظاهر، شیوه زندگی خود را انتخاب می‌کند.

چهار تبیین اصلی در یک نگاه

جدول زیر چهار تبیین مشهور را کنار هم می‌گذارد. هر ردیف یک پاسخ به پرسش «چرا» است و نشان می‌دهد آن متفکر ریشه مسئله را در کجا می‌بیند.

متفکرمفهوم کلیدیریشه بحران از نگاه اواثر آن بر زندگی فرد
ماکس وبر (جامعه‌شناس آلمانی)افسون‌زدایی جهانعقلانی شدن و علمی شدن تصویر جهان؛ علم به پرسش ارزش پاسخ نمی‌دهدجهان قابل فهم و محاسبه است، اما درباره اینکه چه ارزشی دارد ساکت است
فریدریش نیچه (فیلسوف آلمانی)مرگ خدا و نیهیلیسمفروریختن ایمانی که پشتوانه ارزش‌های اخلاقی و غایی اروپا بودارزش‌های کهن هنوز به زبان می‌آیند، اما دیگر پشتوانه‌ای ندارند
چارلز تیلور (فیلسوف کانادایی)ناخوشی‌های مدرنیتهفردگرایی بدون افق معنایی، غلبه عقل ابزاری، از دست رفتن آزادی مشارکتزندگی کوچک و خودمحور می‌شود و پرسش از غایت‌ها کنار می‌رود
ویکتور فرانکل (روان‌پزشک اتریشی)خلأ وجودینه غریزه راه را نشان می‌دهد و نه سنتملال، بی‌حوصلگی، همرنگی با جماعت یا پر کردن خلأ با پول، لذت و قدرت

۱. افسون‌زدایی جهان: تبیین ماکس وبر

ماکس وبر در سخنرانی مشهور «علم به‌مثابه حرفه» که در سال ۱۹۱۷ در مونیخ ایراد شد و در ۱۹۱۹ منتشر شد، سرنوشت دوران مدرن را با عقلانی شدن و در نهایت «افسون‌زدایی جهان» توصیف کرد. منظور وبر این نبود که انسان امروزی درباره جهان بیشتر از انسان‌های گذشته می‌داند. او تأکید می‌کرد که بیشتر مردم از چگونگی کار کردن ابزارهایی که هر روز به کار می‌برند، سر در نمی‌آورند. تفاوت در یک باور است: این باور که در اصل هیچ نیروی مرموز و محاسبه‌ناپذیری در کار نیست و هر چیز را می‌توان، دست‌کم در اصل، با محاسبه فهمید و مهار کرد.

در جهان افسون‌شده، باران و بیماری و پیروزی هر کدام پیامی از اراده‌ای برتر داشتند. در جهان افسون‌زدوده، باران نتیجه فرایندهای جوی است. این تغییر از نظر شناختی دستاورد بزرگی است، اما پیامدی جانبی دارد: معنا دیگر «در» جهان پیدا نمی‌شود و باید از جای دیگری بیاید.

وبر در همین سخنرانی به پرسشی اشاره می‌کند که آن را از تولستوی می‌گیرد: «چه باید بکنیم و چگونه باید زندگی کنیم». داوری وبر این است که علم به این پرسش پاسخ نمی‌دهد. علم می‌تواند بگوید اگر هدف X را بخواهیم، چه وسایلی لازم است و چه هزینه‌هایی دارد، اما نمی‌تواند بگوید کدام هدف را باید خواست. نتیجه این است که ارزش‌های مختلف، به تعبیر وبر، مانند خدایان متعدد با هم در ستیزند و هیچ داور علمی میان آن‌ها وجود ندارد.

وبر نکته ظریف دیگری هم از تولستوی نقل می‌کند. انسان سنتی می‌توانست «پیر و سیر از زندگی» بمیرد، چون زندگی‌اش در چرخه‌ای کامل و معنادار جای داشت. اما زندگی انسان متمدن مدرن در مسیر «پیشرفت» بی‌پایان قرار گرفته است. همیشه چیز تازه‌تری هست و هیچ نقطه‌ای «کامل» نیست. از این رو، به تعبیر وبر، مرگ و به تبع آن زندگی برای چنین انسانی بی‌معنا به نظر می‌رسد.

پاسخ خود وبر، بازگشت به جهان افسون‌شده نبود. او از خواننده می‌خواست با وضوح بپذیرد که انتخاب ارزش‌ها بر عهده خود اوست و با این انتخاب صادقانه زندگی کند.

۲. «خدا مرده است»: تبیین نیچه

عبارت «خدا مرده است» بیشتر از همه در بند ۱۲۵ کتاب «دانش شاد» نیچه (۱۸۸۲) آمده است، در حکایت دیوانه‌ای که روز روشن با فانوس در بازار به دنبال خدا می‌گردد. نکته‌ای که اغلب نادیده گرفته می‌شود، این است که مخاطبان دیوانه در این حکایت خداناباورند و به او می‌خندند. دیوانه به آن‌ها می‌گوید «ما او را کشته‌ایم» و آن‌ها هنوز نفهمیده‌اند این رویداد چه معنایی دارد. پس این جمله در درجه اول یک استدلال الهیاتی نیست، بلکه تشخیصی فرهنگی است: ایمانی که قرن‌ها به ارزش‌ها، اخلاق و غایت زندگی در اروپا پشتوانه می‌داد، دیگر زنده و مؤثر نیست، هرچند مردم هنوز متوجه همه پیامدهای آن نشده‌اند.

از نظر نیچه، اخلاق و حتی تصور از حقیقت در فرهنگ اروپایی به همان چارچوب وابسته بودند و با برداشته شدن پایه، دیر یا زود فرو می‌ریزند. نیچه این وضع را «نیهیلیسم» نامید و در یادداشت‌هایش آن را حالتی توصیف کرد که در آن «برترین ارزش‌ها ارزش خود را از دست می‌دهند» و پرسش «برای چه» بی‌پاسخ می‌ماند.

نیچه دو واکنش نادرست به این وضع را می‌دید: چسبیدن از روی عادت به ارزش‌های کهن بی‌پشتوانه، و رضایت دادن به زندگی راحت و بی‌خطر که در «چنین گفت زرتشت» در چهره «واپسین انسان» نشان داده می‌شود، انسانی که فقط آسایش کوچک خود را می‌خواهد و از هر چیز بزرگ و دشوار می‌گریزد.

راه حل نیچه، که تفسیرهای گوناگونی از آن شده، «ارزیابی دوباره همه ارزش‌ها» بود، یعنی آفریدن ارزش‌هایی که از زندگی و توان آفرینندگی انسان برخیزند و به جهانی دیگر تکیه نکنند. خوانش رایج این است که نیچه نیهیلیسم را مرحله‌ای گذرا و خطرناک می‌دانست که باید از آن عبور کرد، نه مقصدی که باید در آن ماند. این برداشت تفسیر است و مفسران درباره جزئیات آن توافق ندارند.

۳. ناخوشی‌های مدرنیته: تبیین چارلز تیلور

چارلز تیلور در سخنرانی‌هایی که در سال ۱۹۹۱ با عنوان «ناخوشی‌های مدرنیته» منتشر شد و در آمریکا با نام «اخلاق اصالت» شناخته می‌شود، سه نگرانی اصلی درباره فرهنگ مدرن را صورت‌بندی کرد. تیلور مدرنیته را یکسره رد نمی‌کند و آرمان‌های آن را ارزشمند، اما شکل تنزل‌یافته‌شان را مسئله‌ساز می‌داند.

ناخوشیتوضیحارتباط با بحران معنا
فردگرایی و از دست رفتن افقآزادی فرد از نظم‌های سلسله‌مراتبی کهن، دستاوردی واقعی است، اما همان نظم‌ها به زندگی جایگاه و معنا می‌دادندزندگی به دغدغه‌های شخصی کوچک محدود می‌شود و فرد چیزی بزرگ‌تر از خود نمی‌بیند
غلبه عقل ابزاریسنجیدن همه چیز با معیار کارایی و نسبت هزینه به فایدهپرسش از غایت‌ها، یعنی اینکه اصلاً برای چه، جای خود را به پرسش از وسایل می‌دهد
از دست رفتن آزادی سیاسیکناره‌گیری افراد به زندگی خصوصی و واگذاری امور جمعی به نظام اداری؛ تیلور اینجا از توکویل و مفهوم «استبداد نرم» او کمک می‌گیردفرد احساس می‌کند در شکل دادن به جهان مشترک نقشی ندارد

محور بحث تیلور آرمانی است که او «اصالت» می‌نامد: این اندیشه که هر کس شیوه‌ای خاص خود برای انسان بودن دارد و باید به آن وفادار باشد. تیلور این آرمان را جدی می‌گیرد، اما استدلال می‌کند که در شکل رایجش خود را نقض می‌کند. اگر هر انتخابی فقط به این دلیل ارزشمند باشد که «انتخاب من» است، آنگاه هیچ انتخابی واقعاً مهم نیست. اهمیت یک انتخاب از پس‌زمینه‌ای از چیزهای مهم می‌آید که تیلور آن را «افق‌های معنادار» می‌نامد.

تیلور نکته دیگری هم می‌افزاید: هویت انسان در گفت‌وگو شکل می‌گیرد. ما زبان، ارزش‌ها و حتی توان فهم خود را از دیگران می‌گیریم. پس اصالتی که همه پیوندها را قطع کند، به جای آزادی به تهی شدن می‌رسد. به تعبیر ساده، از نگاه تیلور بحران معنا از آزادی نمی‌آید، از شکلی از آزادی می‌آید که افق‌ها و پیوندهای خود را فراموش کرده است.

تیلور در «عصر سکولار» (۲۰۰۷) افزود که امروز باور دینی یکی از گزینه‌های ممکن است، نه پیش‌فرض همگانی. به همین دلیل حتی مؤمنان هم گاهی تردیدهای مشابهی دارند، چون باورشان دیگر بدیهی و بی‌رقیب نیست.

۴. خلأ وجودی: تبیین ویکتور فرانکل

ویکتور فرانکل، روان‌پزشک اتریشی و بنیان‌گذار «معنادرمانی» (لوگوتراپی)، که تجربه اردوگاه‌های کار اجباری نازی را پشت سر گذاشته بود، در کتاب «انسان در جست‌وجوی معنا» و نوشته‌های دیگرش مفهوم «خلأ وجودی» را مطرح کرد. تبیین او از بحران معنا کوتاه و روشن است. به گفته فرانکل، انسان در طول تاریخ دو چیز را از دست داده است. نخست، برخلاف جانوران، غرایز به او نمی‌گویند چه باید بکند. دوم، در دوران اخیر سنت‌ها نیز دیگر به او نمی‌گویند چه باید بکند. نتیجه این است که انسان گاهی حتی نمی‌داند خودش چه می‌خواهد.

فرانکل می‌گفت در این حالت، فرد معمولاً به یکی از دو سو کشیده می‌شود: یا کاری را می‌کند که دیگران می‌کنند، که همرنگی با جماعت است، یا کاری را می‌کند که دیگران از او می‌خواهند، که به تعبیر فرانکل به تمامیت‌خواهی راه می‌برد. نشانه اصلی خلأ وجودی از نظر او «ملال» است. فرانکل از پدیده‌ای یاد می‌کند که آن را «روان‌رنجوری یکشنبه» نامید: افسردگی و بی‌قراری کسانی که وقتی شتاب هفته کاری تمام می‌شود، با خالی بودن زندگی خود روبه‌رو می‌شوند.

به نظر فرانکل، خلأ وجودی اغلب پنهان می‌ماند، چون با جانشین‌هایی مثل قدرت، پول یا لذت پر می‌شود. او «اراده معطوف به معنا» را انگیزه بنیادی انسان می‌دانست.

تفاوت مهم فرانکل با سه متفکر دیگر این است که او روان‌پزشک بود و به راه حل عملی توجه داشت. از نظر او معنا را نمی‌توان اختراع کرد یا از کسی تحویل گرفت، باید آن را «یافت». او سه راه اصلی برای یافتن معنا برمی‌شمرد:

  1. آفریدن یک اثر یا انجام یک کار: کاری که فرد در جهان انجام می‌دهد و به آن سهمی می‌افزاید.
  2. تجربه کردن چیزی یا دیدار با کسی: مانند تجربه زیبایی، حقیقت یا عشق به یک انسان مشخص.
  3. موضع گرفتن در برابر رنج گریزناپذیر: وقتی شرایط را نمی‌توان تغییر داد، شیوه روبه‌رو شدن با آن همچنان در اختیار فرد است.

فرانکل تأکید می‌کرد که پرسش را باید وارونه کرد. به جای اینکه بپرسیم «زندگی از من چه می‌خواهد به من بدهد»، باید دریابیم که زندگی از ما پرسش می‌کند و ما با کارها و انتخاب‌هایمان به آن پاسخ می‌دهیم.

عوامل دیگری که این چهار تبیین را کامل می‌کنند

  • آنومی (امیل دورکیم): دورکیم در کتاب «خودکشی» (۱۸۹۷) نشان داد که وقتی هنجارهای اجتماعی سست می‌شوند و خواسته‌ها حد و مرزی ندارند، نوعی سرگشتگی پدید می‌آید.
  • «ذهن بی‌خانمان» (پیتر برگر و همکاران، ۱۹۷۳): در جامعه‌ای با جهان‌بینی‌های متعدد، هر باور به یک انتخاب تبدیل می‌شود و فرد «خانه» معنایی مشترک و بدیهی ندارد.
  • امر پوچ (آلبر کامو): کامو در «افسانه سیزیف» (۱۹۴۲) پوچی را برخورد میان نیاز انسان به معنا و سکوت جهان دانست و پاسخش زیستن آگاهانه با همین تنش بود.

مقایسه تشخیص‌ها و پاسخ‌ها

هر کدام از این متفکران پاسخی هم پیشنهاد کرده‌اند که کنار هم دیدنشان به انتخاب نگاه نزدیک‌تر کمک می‌کند.

متفکرآنچه از دست رفتهپاسخ پیشنهادینقد رایج
وبرمعنای نهفته در خود جهانپذیرش روشن‌بینانه اینکه انتخاب ارزش با فرد است و وفاداری به آنسنگین و فردی است و راهی برای داوری میان ارزش‌ها نشان نمی‌دهد
نیچهپشتوانه متعالی ارزش‌هاآفریدن ارزش‌های تازه و تأیید زندگیمبهم است و در عمل به تفسیرهای بسیار متفاوت، گاه خطرناک، راه داده است
تیلورافق‌های معنادار و پیوند با دیگرانبازیابی شکل اصیل آرمان اصالت، همراه با افق‌ها و گفت‌وگوبرخی آن را بیش از حد خوش‌بینانه یا متکی به پیش‌فرض‌های دینی خود تیلور می‌دانند
فرانکلراهنمایی غریزه و سنتیافتن معنا در کار، عشق و موضع در برابر رنجبیشتر روان‌شناختی و عملی است تا پاسخی فلسفی به پرسش معنای جهان

آیا بحران معنا واقعاً پدیده‌ای مدرن است

این پرسش محل بحث است و پاسخ ساده‌ای ندارد. از یک سو، دلهره درباره بیهودگی زندگی قدمت زیادی دارد. کتاب «جامعه» (کهلت) در کتاب مقدس عبری با این اندیشه آغاز می‌شود که همه چیز «باطل» است، و در ادبیات فارسی هم رباعیات منسوب به خیام بارها به ناپایداری و بی‌معنایی ظاهری جهان پرداخته‌اند. پس تجربه پوچی مخصوص انسان مدرن نیست.

آنچه تازه است، گستردگی این تجربه است. در جوامع سنتی، تردید درباره معنا معمولاً تجربه‌ای فردی در دل چارچوبی مشترک و پابرجا بود. در جهان مدرن، خود چارچوب مشترک محل تردید است. پس پرسش کهن است، اما شرایط مدرن آن را فراگیرتر کرده است.

پژوهش‌های روان‌شناسی نیز تصویر را پیچیده‌تر می‌کنند. برای نمونه، شیگهیرو اویشی و اد دینر در پژوهشی که در سال ۲۰۱۴ منتشر شد، با داده‌هایی از کشورهای متعدد گزارش کردند که ساکنان کشورهای فقیرتر به‌طور میانگین احساس معنای بیشتری در زندگی گزارش می‌کنند، در حالی که ساکنان کشورهای ثروتمندتر از رضایت بیشتری از زندگی خبر می‌دهند. آن‌ها بخشی از این تفاوت را به نقش پررنگ‌تر دین‌داری نسبت دادند. این یافته با تبیین‌های وبر و فرانکل هم‌خوانی دارد، اما همبستگی است و علت را اثبات نمی‌کند.

همچنین همه انسان‌های مدرن دچار بحران معنا نمی‌شوند. تبیین‌های بالا توضیح می‌دهند چرا خطر آن بیشتر شده است، نه اینکه گریزناپذیر است.

این شناخت چه کمکی به خواننده می‌کند

فهم علت‌های فلسفی بحران معنا، به‌خودی‌خود آن را برطرف نمی‌کند، اما چند فایده عملی دارد. اول اینکه فرد می‌فهمد تجربه‌اش شخصی و عجیب نیست و ریشه در شرایطی مشترک دارد. دوم اینکه می‌تواند تشخیص دهد کدام لایه از مسئله در زندگی او پررنگ‌تر است. برای این کار، می‌توان این مراحل را پیمود:

  1. پرسش را دقیق کنید. ببینید تردید شما بیشتر درباره معنای جهان در کل است یا درباره معنای زندگی شخص خودتان. پرسش اول با مطالعه و تأمل فلسفی یا دینی پیش می‌رود و پرسش دوم بیشتر با تغییر در کارها و روابط.
  2. ببینید کدام تبیین با تجربه شما جور است. اگر همه چیز فقط محاسبه و کارایی شده، تحلیل وبر و بحث تیلور درباره عقل ابزاری به کار می‌آید. اگر ارزش‌هایی را تکرار می‌کنید که دیگر به آن‌ها باور ندارید، به تشخیص نیچه نزدیک‌اید. اگر ملال و خالی بودن اوقات فراغت آزارتان می‌دهد، توصیف فرانکل به شما نزدیک‌تر است.
  3. به چیزی بیرون از خودتان متعهد شوید. هم تیلور و هم فرانکل، با وجود تفاوت‌ها، بر این نکته هم‌نظرند که معنا در رابطه با چیزی بزرگ‌تر از خود فرد شکل می‌گیرد: یک کار، یک انسان، یک جامعه یا یک آرمان.
  4. با دیگران گفت‌وگو کنید. اگر هویت در گفت‌وگو شکل می‌گیرد، پرسش از معنا هم در انزوا پاسخ خوبی پیدا نمی‌کند. گفت‌وگو با کسانی که به این پرسش‌ها فکر کرده‌اند، یا خواندن آثارشان، کمک می‌کند.
  5. تفاوت پرسش فلسفی و مشکل روانی را بدانید. اگر احساس بی‌معنایی با غم پایدار، بی‌خوابی، از دست رفتن علاقه به همه چیز یا افکار آسیب به خود همراه است، باید با یک متخصص سلامت روان مشورت کرد. فلسفه در این وضعیت جایگزین درمان نیست.

سوالات متداول

افسون‌زدایی جهان به زبان ساده یعنی چه؟

یعنی این باور فراگیر که جهان با قوانین طبیعی و قابل محاسبه کار می‌کند و نیروهای مرموزی که به رویدادها معنا یا پیام بدهند، در آن وجود ندارند. ماکس وبر این اصطلاح را برای توصیف دوران مدرن به کار برد و پیامد مهم آن را این دانست که علم نمی‌تواند به ما بگوید چه چیزی ارزشمند است.

منظور نیچه از «خدا مرده است» انکار خدا بود؟

در درجه اول نه. این عبارت در آثار نیچه بیشتر تشخیصی فرهنگی است: ایمانی که پشتوانه ارزش‌های اروپایی بود، دیگر در زندگی فرهنگی مؤثر نیست. نیچه خودش خداناباور بود، اما نگرانی اصلی او در این عبارت پیامدهای این رویداد، یعنی خطر نیهیلیسم، بود.

خلأ وجودی با افسردگی چه فرقی دارد؟

خلأ وجودی در نگاه فرانکل حالتی از بی‌معنایی و ملال است که از نبود هدف و جهت در زندگی می‌آید و بیماری به شمار نمی‌رود. افسردگی یک اختلال روانی با نشانه‌های مشخص است. تشخیص افسردگی کار متخصص است.

آیا دین‌داری جلوی بحران معنا را می‌گیرد؟

برخی یافته‌های روان‌شناختی نشان می‌دهند دین‌داری با احساس معنای بیشتر همراه است. اما تیلور یادآوری می‌کند که در جهان امروز، باور دینی هم یکی از گزینه‌های در معرض رقابت است و فرد مؤمن نیز از تردیدهای مدرن در امان نیست. پس دین می‌تواند منبع مهم معنا باشد، اما رابطه آن با بحران معنا ساده و یک‌طرفه نیست.

جمع‌بندی

انسان مدرن دچار بحران معنا می‌شود، چون چارچوب‌هایی که در گذشته به زندگی جهت می‌دادند، دیگر بدیهی و مشترک نیستند و پاسخ به پرسش «برای چه» به عهده خود فرد افتاده است. وبر نشان داد که جهان افسون‌زدوده قابل محاسبه است، اما درباره ارزش‌ها سکوت می‌کند. نیچه هشدار داد که با فروریختن پشتوانه ارزش‌های کهن، خطر نیهیلیسم در کمین است. تیلور توضیح داد که آزادی فردی وقتی از افق‌ها و پیوندهایش جدا شود، زندگی را کوچک و تهی می‌کند. فرانکل هم نشان داد که این وضع در زندگی فرد به صورت ملال و خلأ وجودی ظاهر می‌شود. نکته مشترک همه آن‌ها این است که بحران معنا گریزناپذیر نیست، اما پاسخ به آن دیگر از بیرون تحویل داده نمی‌شود و به تأمل، تعهد به چیزی فراتر از خود و گفت‌وگو با دیگران نیاز دارد.

برچسب‌هابحران معنا در انسان مدرنافسون‌زدایی جهانمرگ خدا نیچهخلأ وجودی فرانکل