مرگ، رنج و معنا

مرگ چه نقشی در معنای زندگی دارد؟

مرگ چه نقشی در معنای زندگی دارد؟
بخش‌های این جستار
  1. ابتدا دو پرسش را از هم جدا کنیم
  2. اپیکور: مرگ برای ما هیچ است
  3. دیدگاهی که مرگ را پایان معنا می‌داند
  4. هایدگر: بودن رو به سوی مرگ
  5. ویلیامز و پرونده ماکروپولوس: جاودانگی و ملال
  6. پایان‌پذیری به‌عنوان منبع ارزش
  7. رواقیان: یاد مرگ به‌عنوان تمرین
  8. برای خواننده امروز: این دیدگاه‌ها چه کمکی می‌کنند
  9. سوالات متداول
  10. جمع‌بندی

در فلسفه به این پرسش یک پاسخ واحد داده نشده، اما سه موضع اصلی را می‌توان از هم جدا کرد. گروه اول می‌گویند اگر همه‌چیز با مرگ تمام شود، هیچ کاری تفاوت ماندگاری ایجاد نمی‌کند و زندگی در نهایت بی‌معناست؛ تولستوی این دغدغه را به‌روشنی بیان کرده است.

گروه دوم می‌گویند همین پایان‌پذیری به انتخاب‌ها وزن و به زمان ارزش می‌دهد؛ هایدگر، برنارد ویلیامز و مارتا نوسبام هر کدام به شکلی از این دیدگاه دفاع کرده‌اند. گروه سوم، که اپیکور مهم‌ترین نماینده آن است، مرگ را برای کسی که می‌میرد بد نمی‌دانند و معنا را در کیفیت خود زندگی می‌جویند.

نقطه مشترک بیشتر این دیدگاه‌ها این است که آگاهی از مرگ شیوه ارزش‌گذاری ما بر زمان و کارها را تغییر می‌دهد.

ابتدا دو پرسش را از هم جدا کنیم

در بحث مرگ دو پرسش متفاوت اغلب با هم قاطی می‌شوند. پرسش اول این است که آیا مرگ برای کسی که می‌میرد بد است؛ این پرسشی درباره آسیب و خیر است. پرسش دوم این است که آیا پایان داشتن زندگی به آن معنا می‌دهد یا معنا را از آن می‌گیرد؛ این یکی به ساختار کل زندگی مربوط است.

ممکن است کسی مرگ زودهنگام را بد بداند و زندگی بی‌پایان را هم مطلوب نداند؛ برنارد ویلیامز همین موضع را داشت. همچنین «معنا» با «خوشی» یکی نیست: زندگی ممکن است خوش باشد اما کم‌معنا، یا پررنج باشد اما سرشار از معنا.

پس وقتی می‌پرسیم مرگ چه نقشی در معنا دارد، منظور تأثیر آن بر ارزش، هدف‌داری و اهمیت کارهای ماست، نه فقط بر میزان لذت.

پرسشموضوع اصلینمونه مواضع
بد بودن مرگ برای مردهآسیب و خیر فردیاپیکور و لوکرتیوس: نه؛ تامس نیگل: بله، چون از خیرهای آینده محروم می‌کند
بی‌معنا شدن زندگی با فناپذیریارزش و اهمیت کل زندگیتولستوی در دوره بحران: بله؛ بسیاری از فیلسوفان طبیعت‌گرا: نه
فناپذیری به‌عنوان شرط معنانقش پایان در ساختن ارزشویلیامز و نوسبام: تا حد زیادی بله؛ جان مارتین فیشر: نه
اثر آگاهی از مرگ بر زندگیشیوه زیستن و انتخابهایدگر: آگاهی از مرگ راه زندگی اصیل را باز می‌کند؛ رواقیان: یاد مرگ ما را به آنچه مهم است بازمی‌گرداند

اپیکور: مرگ برای ما هیچ است

اپیکور، فیلسوف یونانی قرن چهارم و سوم پیش از میلاد، در «نامه به منوئیکئوس» استدلالی مطرح کرد که هنوز محور بحث است. مضمون مشهور آن این است که تا ما هستیم مرگ نیست، و وقتی مرگ هست ما نیستیم.

پشتوانه این استدلال دو فرض است: لذت‌گرایی، یعنی اینکه تنها لذت و رنجِ تجربه‌شده به‌خودی‌خود خوب یا بدند، و ماده‌گرایی، یعنی اینکه با مرگ آگاهی و احساس کاملاً از بین می‌رود. پس مرگ هیچ تجربه‌ای برای ما پدید نمی‌آورد، نمی‌تواند برای ما بد باشد و ترس از آن نامعقول است.

لوکرتیوس، شاعر و فیلسوف رومی پیرو اپیکور، در منظومه «درباره طبیعت اشیا» استدلالی افزود که به «استدلال تقارن» معروف است. ما از اینکه پیش از تولد زمانی بی‌پایان وجود نداشتیم ناراحت نیستیم و نیستی پس از مرگ هم از همان جنس است. پس ناراحتی از دومی و بی‌اعتنایی به اولی ناسازگار است.

اهمیت اپیکور برای بحث معنا در این است که مرگ را از معادله معنا بیرون می‌گذارد. اگر مرگ برای ما هیچ است، معنا باید در خود زندگی باشد: در آرامش ذهن، دوستی و رهایی از ترس‌های بی‌پایه، که اپیکوریان درمان آن‌ها را هدف فلسفه می‌دانستند.

نقد اصلی: استدلال محرومیت

مهم‌ترین پاسخ مدرن به اپیکور را تامس نیگل در مقاله «مرگ» (۱۹۷۰) داد. به نظر او، چیزی می‌تواند برای ما بد باشد بدون آنکه تجربه‌اش کنیم؛ مثل کسی که پشت سرش به او خیانت می‌شود و هرگز نمی‌فهمد. مرگ هم بد است چون ما را از خیرهایی محروم می‌کند که اگر زنده می‌ماندیم به دست می‌آوردیم.

این دیدگاه به «نظریه محرومیت» معروف است و امروز دیدگاه رایج در فلسفه تحلیلی به شمار می‌رود. با این حال، مدافعان اپیکور هنوز پرسش‌های جدی دارند؛ از جمله اینکه این آسیب دقیقاً چه زمانی به فرد وارد می‌شود، وقتی خود او دیگر وجود ندارد.

به استدلال تقارن هم پاسخ داده شده است. نیستی پیش از تولد چیزی از ما نمی‌گیرد، اما مرگ زندگی جاری را با همه برنامه‌ها و وابستگی‌هایش قطع می‌کند. چون برنامه‌های ما رو به آینده است، نگرانی بیشتر درباره مرگ لزوماً نامعقول نیست.

درک پارفیت در «دلایل و اشخاص» (۱۹۸۴) نشان داد این عدم تقارن بخشی از «سوگیری به سوی آینده» است. اگر ندانیم دیروز عملی دردناک و ده‌ساعته داشته‌ایم یا امروز عملی یک‌ساعته در پیش داریم، بیشتر ما اولی را آرزو می‌کنیم. معقول بودن این سوگیری هنوز محل بحث است.

دیدگاهی که مرگ را پایان معنا می‌داند

لئو تولستوی در کتاب «اعتراف» (۱۸۸۲) بحرانی را توصیف می‌کند که در اوج شهرت و رفاه به سراغش آمد. پرسشی که رهایش نمی‌کرد این بود که اگر مرگ همه‌چیز را از میان می‌برد، حاصل کارهای من چیست.

تولستوی حال خود را با «افسانه‌ای شرقی» توضیح می‌دهد: مسافری در چاهی خشک به شاخه‌ای آویخته، در ته چاه اژدهایی دهان گشوده و دو موش سیاه و سفید شاخه را می‌جوند، اما او به چند قطره عسل روی برگ‌ها زبان می‌زند.

این همان «حکایت مرد غافل» در باب برزویه طبیب از «کلیله و دمنه» است، تمثیلی با ریشه هندی که در آن دو موش نماد شب و روزند. تفاوت در نتیجه است: برای تولستوی آن قطره‌های عسل، یعنی خانواده و نوشتن، دیگر شیرین نیستند.

نگاره مردی آویخته از دو شاخه بالای اژدها، با دو موش سیاه و سفید، از نسخه‌ای مصور از کلیله و دمنه
تمثیل مرد در چاه در برگی از نسخه‌ای مصور از کلیله و دمنه، سده هجدهم میلادی. عکس: موزه متروپولیتن نیویورک، ویکی‌مدیا کامنز، مجوز CC0

در دانشنامه فلسفه استنفورد، استدلالی که از این نوع نگرانی بیرون می‌آید چنین صورت‌بندی شده است:

  1. زندگی وقتی معنا دارد که کاری در آن ارزش انجام دادن داشته باشد.
  2. کاری ارزش انجام دادن دارد که تفاوتی ماندگار در جهان ایجاد کند.
  3. ایجاد تفاوت ماندگار به جاودانگی نیاز دارد.

تولستوی سرانجام از راه ایمان از این بحران بیرون آمد. نگرانی او در دو شکل اصلی دیده می‌شود:

  • شکل فردی: اگر من با مرگ تمام می‌شوم، دستاوردهایم برای خود من به هیچ ختم می‌شود.
  • شکل کیهانی: حتی اگر اثرم پس از من بماند، روزی نسل بشر و خود زمین هم از میان می‌رود. در مقیاس کیهان، هیچ اثری ماندگار نیست.

بخشی از دیدگاه‌های دینی، که در فلسفه «فراطبیعت‌گرایی» نامیده می‌شوند، از همین‌جا نتیجه می‌گیرند که معنای زندگی به وجود روحی جاودان یا زندگی پس از مرگ وابسته است.

پاسخ‌های طبیعت‌گرایان

فیلسوفانی که معنا را بدون جاودانگی ممکن می‌دانند، چند پاسخ به این استدلال داده‌اند:

  1. ماندگاری شرط ارزش نیست. تسکین درد یک بیمار، حتی اگر اثرش ابدی نباشد، کاری ارزشمند است. ارزش یک کار به محتوای آن بستگی دارد.
  2. جاودانگی مشکل را حل نمی‌کند. اگر یک کار محدود بی‌معناست، تکرار بی‌پایان آن هم معنادارش نمی‌کند. طول زمان به‌خودی‌خود معنا تولید نمی‌کند.
  3. مقیاس کیهانی معیار مناسبی نیست. تامس نیگل در مقاله «پوچی» (۱۹۷۱) توضیح داد که احساس پوچی از فاصله میان جدیتی که به زندگی خود می‌دهیم و نگاهی از بیرون که همه‌چیز را دلبخواهی نشان می‌دهد پدید می‌آید. این فاصله با جاودانگی هم از بین نمی‌رود، چون ریشه‌اش کوتاهی زندگی نیست.

آلبر کامو هم در «افسانه سیزیف» (۱۹۴۲) مرگ را یکی از منابع احساس پوچی می‌داند، اما به ناامیدی نمی‌رسد. پیشنهاد او زیستن با آگاهی کامل از پوچی و «طغیان» در برابر آن است؛ مرگ زمینه‌ای است که باید در برابرش موضع گرفت، نه پایان معنا.

هایدگر: بودن رو به سوی مرگ

مارتین هایدگر در کتاب «هستی و زمان» (۱۹۲۷) نقش مرگ را از زاویه‌ای کاملاً متفاوت بررسی می‌کند. پرسش او این نیست که مرگ خوب است یا بد؛ می‌پرسد آگاهی از مرگ چه نسبتی با شیوه وجود ما دارد.

هایدگر انسان را «دازاین» می‌نامد، یعنی موجودی که هستی خودش برایش مسئله است. به نظر او، دازاین همواره «رو به سوی مرگ» است. این تعبیر به لحظه پایانی اشاره ندارد؛ یعنی مرگ به‌عنوان امکانی پیوسته در کل زندگی ما حاضر است.

هایدگر مرگ را با چند ویژگی توصیف می‌کند:

ویژگی مرگ نزد هایدگرمعنای آنپیامد برای زندگی
خودی‌ترین امکانهیچ‌کس نمی‌تواند به جای من بمیردمرگ مرا با خودِ خودم روبه‌رو می‌کند
بی‌نسبت با دیگراندر مرگ، روابط و نقش‌های اجتماعی کمکی نمی‌کنندتکیه بر نظر جمع کافی نیست
قطعیمرگ حتماً می‌رسدزندگی کلیتی پایان‌دار است
نامعینزمان آن معلوم نیستمرگ امکان هر لحظه است، نه رویدادی دور
درگذشتنی نیستنمی‌توان از آن فراتر رفتهمه امکان‌های دیگر در افق آن قرار می‌گیرند

به نظر هایدگر، ما معمولاً زیر سلطه چیزی زندگی می‌کنیم که او «کسان» یا «آدم‌ها» (das Man) می‌نامد: همان‌طور فکر و انتخاب می‌کنیم که «آدم‌ها» می‌کنند.

در این حالت مرگ هم به خبری عمومی تبدیل می‌شود: «آدم بالاخره یک روزی می‌میرد»، اما نه الان و نه من. از نظر هایدگر، این شیوه سخن گفتن راهی برای فرار از مرگ است.

در مقابل، اگر دازاین مرگ را امکان خودی خود بپذیرد و با آن روبه‌رو شود، که هایدگر آن را «پیش‌دویدن» به سوی مرگ می‌نامد، از غرق شدن در انتظارات جمع بیرون می‌آید. آنگاه زندگی‌اش را کلیتی می‌بیند که خودش مسئول آن است.

هایدگر این وضع را «اصالت» می‌نامد و آن را با «عزم» پیوند می‌دهد. «اضطراب» هم در این فرایند نقش دارد: حالتی که در آن معناهای روزمره رنگ می‌بازند و فرد با امکان‌های خودش تنها می‌ماند.

هایدگر نمی‌گوید مرگ به زندگی «معنا می‌بخشد»، به مفهومی که در فلسفه تحلیلی به کار می‌رود. حرف او این است که بدون روبه‌رو شدن با مرگ، انسان زندگی‌اش را به‌عنوان زندگی خودش در دست نمی‌گیرد. خوانش «مرگ منبع معناست» تفسیری رایج است، نه گفته خود او.

«هستی و زمان» دست‌کم دو ترجمه فارسی شناخته‌شده دارد، از سیاوش جمادی و عبدالکریم رشیدیان، و معادل اصطلاحات در آن‌ها همیشه یکی نیست. هنگام خواندن، اصطلاح آلمانی را کنار معادل فارسی یادداشت کنید تا میان ترجمه‌ها سردرگم نشوید.

ویلیامز و پرونده ماکروپولوس: جاودانگی و ملال

برنارد ویلیامز در مقاله «پرونده ماکروپولوس: تأملاتی درباره ملال جاودانگی» (۱۹۷۳) از زاویه دیگری به مسئله می‌پردازد. عنوان مقاله از نمایشنامه‌ای از کارل چاپک، نویسنده چک، گرفته شده که لئوش یاناچک اپرایی بر اساس آن ساخت.

شخصیت اصلی، الینا ماکروپولوس، با اکسیری در ۴۲ سالگی متوقف مانده و بیش از سیصد سال زیسته است. او به ملال و سردی کامل رسیده و سرانجام از ادامه مصرف اکسیر دست می‌کشد.

استدلال ویلیامز بر مفهوم «خواسته‌های مقوله‌ای» استوار است. برخی خواسته‌ها مشروط به زنده ماندن‌اند؛ مثلاً اگر زنده باشم، می‌خواهم دندان‌دردم خوب شود. اما خواسته‌های مقوله‌ای خودشان دلیل ادامه زندگی‌اند، مثل نوشتن یک کتاب، بزرگ کردن فرزندان یا پیگیری یک پروژه علمی.

همین خواسته‌ها ما را به آینده می‌کشانند. ویلیامز سپس دو شرط برای مطلوب بودن زندگی بی‌پایان مطرح می‌کند:

  1. کسی که تا ابد زندگی می‌کند باید واقعاً من باشم. اگر شخصیتم به‌کلی تغییر کند، آن موجود دیگر من نیست و آینده او دلیلی برای من فراهم نمی‌کند.
  2. آن زندگی باید با خواسته‌ها و اهداف کنونی من پیوند داشته باشد. زندگی‌ای که هیچ ربطی به آنچه اکنون برایم مهم است نداشته باشد، برای من جذاب نیست.

نتیجه او این است که هیچ زندگی بی‌پایانی هر دو شرط را با هم برآورده نمی‌کند. اگر شخصیتم ثابت بماند، دیر یا زود خواسته‌های مقوله‌ای‌ام به پایان می‌رسد و به ملال ماکروپولوس دچار می‌شوم. اگر برای یافتن خواسته‌های تازه تغییر کنم، آن موجود دیگر من نیست.

پس مرگ زودهنگام بد است، اما جاودانگی هم آرزوی درستی نیست. در این دیدگاه، پایان‌پذیری شرط آن است که زندگی به ملال و بی‌معنایی کشیده نشود.

نقد فیشر و دیگران

جان مارتین فیشر (۱۹۹۴) و فیلسوفان دیگر پاسخ داده‌اند که خواسته‌های مقوله‌ای لزوماً ته نمی‌کشند. برخی فعالیت‌ها «تکرارشدنی»اند، مثل غذای خوب، موسیقی، دوستی یا تأمل، و با تکرار ارزش خود را از دست نمی‌دهند.

علایق انسان هم می‌تواند به‌تدریج و با حفظ پیوند هر مرحله با مرحله قبل تغییر کند، بی‌آنکه هویت شخص از دست برود. پس ملال ماکروپولوس نتیجه ناگزیر جاودانگی نیست و به نوع شخصیت و زندگی بستگی دارد. این بحث هنوز باز است.

پایان‌پذیری به‌عنوان منبع ارزش

مارتا نوسبام هم در نوشته‌هایش درباره فناپذیری و در «درمان میل» (۱۹۹۴)، که به نقد فلسفه‌های یونانی‌رومی از جمله اپیکوریان می‌پردازد، استدلال می‌کند که بسیاری از ارزش‌های ما به محدودیت انسانی وابسته‌اند.

به نظر او، زندگی جاودان احساس ارزشمندی و فوریت را از دست می‌دهد و فضیلت‌هایی مثل شجاعت در به خطر انداختن جان، یا معنای نجات جان دیگری، در آن جایی ندارند.

ساموئل شفلر در کتاب «مرگ و زندگی پس از مرگ» (۲۰۱۳) منظور دینی از «زندگی پس از مرگ» را کنار می‌گذارد و به ادامه زندگی دیگران پس از ما توجه می‌کند. او از جهان رمان «فرزندان انسان» نوشته پی. دی. جیمز هم کمک می‌گیرد: همه نابارور شده‌اند و نسل تازه‌ای در کار نیست.

به نظر شفلر، اگر بدانیم نسل بشر اندکی پس از ما از میان می‌رود، بسیاری از کارهایمان، مثل پژوهش علمی یا ساختن نهادها، اهمیت خود را از دست می‌دهند. یعنی معنای زندگی ما تا حد زیادی به آینده‌ای وابسته است که خودمان در آن نیستیم.

ویکتور فرانکل، بنیان‌گذار معنادرمانی، هم گذرا بودن زندگی را دلیل مسئولیت ما می‌دانست: چون فرصت‌ها بازنمی‌گردند، باید از آن‌ها به بهترین شکل استفاده کرد.

مقایسه مواضع اصلی

متفکراثر اصلی مرتبطنقش مرگنتیجه برای معنای زندگی
اپیکورنامه به منوئیکئوسبرای مرده هیچ استمعنا در خود زندگی و رهایی از ترس است
لوکرتیوسدرباره طبیعت اشیاقرینه نیستی پیش از تولدترس از مرگ نامعقول است
تامس نیگلمرگ (۱۹۷۰)، پوچی (۱۹۷۱)محروم‌کننده از خیرهای آیندهمرگ بد است، اما پوچی از کوتاهی زندگی ناشی نمی‌شود
تولستویاعتراف (۱۸۸۲)تهدیدکننده همه دستاوردهابدون امری جاودان، معنا در خطر است
هایدگرهستی و زمان (۱۹۲۷)خودی‌ترین امکان دازاینروبه‌رو شدن با مرگ راه زندگی اصیل است
کاموافسانه سیزیف (۱۹۴۲)یکی از منابع احساس پوچیزیستن آگاهانه و طغیان در برابر پوچی
برنارد ویلیامزپرونده ماکروپولوس (۱۹۷۳)مانع ملال بی‌پایانمرگ زودهنگام بد است، جاودانگی هم مطلوب نیست
جان مارتین فیشرنقد ویلیامز (۱۹۹۴)برای معنا ضروری نیستزندگی بی‌پایان می‌تواند معنادار باشد
ساموئل شفلرمرگ و زندگی پس از مرگ (۲۰۱۳)قاب زمانی ارزش‌هامعنای کارهای ما به آینده دیگران وابسته است

رواقیان: یاد مرگ به‌عنوان تمرین

رواقیان، از جمله سنکا، اپیکتتوس و مارکوس اورلیوس، مرگ را بخشی از نظم طبیعت و ترس از آن را ناشی از داوری نادرست می‌دانستند. سنکا در رساله «درباره کوتاهی زندگی» می‌گوید زندگی کوتاه نیست و ما بخش بزرگی از آن را هدر می‌دهیم.

یاد مرگ در این سنت تمرینی عملی بود که توجه را به آنچه در اختیار ماست، یعنی داوری‌ها و فضیلت خودمان، برمی‌گرداند. در این نگاه، مرگ منبع معنا نیست، اما یاد آن ابزاری برای زندگی درست است.

تندترین نمونه از اپیکتتوس است. او در «گفتارها» (کتاب سوم، فصل ۲۴) می‌پرسد چه زیانی دارد که هنگام بوسیدن فرزندت آهسته بگویی «فردا خواهی مرد». مقصودش سنگدلی نیست، یادآوری فناپذیری چیزهایی است که دوستشان داریم؛ برخی شارحان آن را تمرینی برای قدردانی می‌خوانند.

برای خواننده امروز: این دیدگاه‌ها چه کمکی می‌کنند

آنچه می‌آید برداشت کاربردی نویسنده از این دیدگاه‌هاست و موضع هیچ‌کدام از این فیلسوفان به شمار نمی‌رود.

  1. ترس از مرگ را از پرسش معنا جدا کنید. استدلال اپیکور نشان می‌دهد بخشی از اضطراب مرگ، ترس از چیزی است که هرگز تجربه نمی‌کنیم. رنج پیش از مرگ و از دست دادن عزیزان واقعی‌اند، اما خود نیستی تجربه نمی‌شود.
  2. ارزش یک کار را با دوام آن نسنجید. به پاسخ طبیعت‌گرایان، کمک به یک انسان یا ساختن رابطه‌ای عمیق بدون ماندگاری ابدی هم ارزشمند است.
  3. از خود بپرسید کدام انتخاب‌ها واقعاً مال شماست. به یادآوری هایدگر، بخش بزرگی از زندگی ما را انتظارات جمع شکل می‌دهد و تأمل در پایان‌پذیری این انتظارات را آشکار می‌کند.
  4. خواسته‌های مقوله‌ای خود را بشناسید. به تعبیر ویلیامز، چیزهایی که به خاطرشان می‌خواهید زنده بمانید نشان می‌دهند زندگی‌تان برایتان چه معنایی دارد.
  5. به آنچه پس از شما ادامه می‌یابد توجه کنید. دیدگاه شفلر نشان می‌دهد که بخشی از معنای زندگی در پیوند با دیگران و نسل‌های بعد ساخته می‌شود.
  6. تأمل آرام را با ترساندن خود یکی نگیرید. «نظریه مدیریت وحشت» در روان‌شناسی می‌گفت یادآوری مرگ آدم‌ها را به دفاع سرسختانه‌تر از باورهایشان می‌کشاند، اما یک پژوهش تکرار با ۱۷ آزمایشگاه در ۲۰۲۲ این اثر را تکرار نکرد. آنچه فیلسوفان پیشنهاد می‌کنند تأملی سنجیده است، نه ترس.

اگر اندیشیدن به مرگ به اضطراب شدید و مداوم، یا افکاری درباره آسیب به خود تبدیل شده است، این موضوع دیگر فقط فلسفی نیست و بهتر است با یک متخصص سلامت روان صحبت کنید.

سوالات متداول

آیا از نظر اپیکور ترس از مرگ کاملاً بی‌دلیل است؟

اپیکور ترس از خودِ مرده بودن را بی‌دلیل می‌دانست، چون مرده چیزی تجربه نمی‌کند؛ او منکر درد پیش از مرگ نبود. منتقدانی مثل تامس نیگل این نتیجه را نمی‌پذیرند و می‌گویند مرگ با محروم کردن ما از خیرهای آینده آسیب می‌زند.

منظور هایدگر از «بودن رو به سوی مرگ» چیست؟

منظور او این است که مرگ به‌عنوان امکانی قطعی و نامعین در سراسر زندگی حاضر است، نه فقط در لحظه پایانی. وقتی انسان این امکان را می‌پذیرد، از زندگی بر اساس انتظارات جمع بیرون می‌آید و زندگی‌اش را کلیتی می‌بیند که خودش مسئول آن است.

چرا برنارد ویلیامز جاودانگی را مطلوب نمی‌دانست؟

چون به نظر او در زندگی بی‌پایان، یا خواسته‌های اصلی ما تمام می‌شود و ملال فرا می‌رسد، یا شخصیت ما چنان تغییر می‌کند که دیگر خود ما نیستیم. در هر دو حالت، امروز دلیلی برای خواستن جاودانگی نداریم.

آیا فیلسوفان بر این توافق دارند که مرگ به زندگی معنا می‌دهد؟

نه. ویلیامز و نوسبام پایان‌پذیری را برای بسیاری از ارزش‌ها لازم می‌دانند، فیشر زندگی بی‌پایان را هم معنادار می‌داند و دیدگاه‌های دینی معنا را به زندگی پس از مرگ پیوند می‌زنند. بحث همچنان باز است.

آیا بدون اعتقاد به زندگی پس از مرگ، زندگی می‌تواند معنادار باشد؟

دیدگاه‌های طبیعت‌گرا پاسخ مثبت می‌دهند و معنا را در کارهای ارزشمند، روابط و دستاوردهای همین زندگی می‌بینند. دیدگاه‌های فراطبیعت‌گرا معنای کامل را به خدا یا روح جاودان وابسته می‌دانند. داوری میان این دو به مبانی فکری و اعتقادی هر فرد بستگی دارد.

جمع‌بندی

نقش مرگ در معنای زندگی به زاویه نگاه بستگی دارد. اپیکور مرگ را برای مرده هیچ می‌دانست و معنا را در خود زندگی می‌جست؛ تولستوی می‌ترسید مرگ همه دستاوردها را بی‌ثمر کند و طبیعت‌گرایان پاسخ دادند که ارزش یک کار به دوام ابدی آن وابسته نیست.

هایدگر روبه‌رو شدن با مرگ را راه رهایی از زندگی تقلیدی دانست و ویلیامز زندگی بی‌پایان را دچار ملال یا گسست هویت، هرچند فیشر این را قطعی نمی‌داند. مرگ به‌تنهایی نه معنا را می‌سازد و نه نابودش می‌کند، اما ما را وامی‌دارد زمان محدودمان را آگاهانه‌تر خرج کنیم.

برچسب‌هامرگ و معنای زندگیفلسفه مرگترس از مرگاپیکور و مرگ